شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

شهری آرمیده در بیدستان

شهری آرمیده در بیدستان
آذربایجان ، کردستان ، همدان ، زنجان فرقی نمی کند از هر سو که آمده باشی ، آنقدر جاده ها را نرم به سمت افق بالا رفته ای تا به یکباره از روی شانه یکی از همین کوهها ؛ « نسار » ، « نقاره کوب » و یا « زاغه » به سمت شهر سرازیر شده باشی.
اینجا بام ایران است ، شهری که گویی در گلوگاه آتشفشان بنا شده ، بر شیب دره های ملایم و در حصار کوههای بلند ، اما در دهانه آتشفشان خبری از گرما نیست ، عمر تابستان در گروس کوتاه است و برف و باد الفتی دیرینه دارد با کوچه های شهر .
به بازار گام می گذاریم و گوشهایمان پر می شود از طنین ملایم گویش کردی گروسی . خوب که دقت کنید ، در میان همهمه و جنب و جوش مغازه ها و لا به لای کلمات پهلوی و اوستایی ، واژه هایی غریب سرک می کشند ، واژه های مغولی ، ترکی ، عربی ، روسی ، یونانی و عجیب تر از همه ، سانسکریت که همچون نرم خویی مردمان این دیار ، نرم در اصیل ترین گویش کردی درآمیخته اند .
می گویند ناصرالدین شاه و امیرنظام گروسی به این شهر آمدند و قرار شد جارچی ها فردا خبری را از سوی پادشاه جار بکشند ، اما پیش از آنکه بر طبل و دهل کوبیده باشند ، مردم همه فهمیده بودند . خبر لو رفت و شاه گفت « جار بی جار » ، بعد از آن نام مرکز منطقه گروس از « زرین کمر » به « بیجار » تغییر کرد .
از کنار گلیمچه های گل فرنگ می گذریم ، زنجیر و دست بند ، گل قندانی ، هنرمندان طرح و نقش و زیبایی خیره کننده فرش های جادویی لاجورد ، از کنار عطاری ها که روشور محلی و گل سرشوی و کیسه حمام و جاجیم را کنار چای کوهی و مرزه و آویشن همین حوالی ، یکجا می فروشند .
از کنار بستنی سنتی که عطر ثعلبش مشام عابران را نوازش می دهد ، شیرمال و حلوای سوهانی ، ترشی لیته ، هفته بیجار و سرکه ای که مزمزه نکرده , اشک از چشم ها سرازیر می کند .
به قصد بقعه علامه فاضل گروسی ، بازار را ترک می کنیم . مردم شهر هنوز نگران نفیس ترین فرش جهان هستند که محترم السلطنه آن را وقف حسینیه کرده است. در میدان علامه فاضل ایستاده ایم ، علامه کتابی در دست دارد و به انتهای ناپیدای بلوار چشم دوخته است . گیسوان بلند بیدهای مجنون همچون فواره های سبز از هر سویه خیابان ریخته اند و دست باد چه آرام و خنک می نوازد .
نقاره کوب همچون پیرزنی با دو چشم گود و گیسوان پریشانی از سنگ بر شانه راست علامه روی شهر خیمه زده است و نسار اژدهایی خفته در امتداد شانه چپ با سنگ چینی از سنگرهای کهن ، مراقب حمله مردانی است که از آن سوی تاریخ می آیند .
اینجا « بیدزار » است ، بیدستانی گم شده در سپیدارها و چنارهای بلند که بسیاری نام شهر را برگرفته از همین شلاله های سبز می دانند .
صدای نقاره ها هنوز از آن سوی خرابه های قلعه به گوش می رسد : « آسوده بخوابید ، دروازه ها بسته اند و شهر در امن و امان است . »
اینجا بیدزار است ، شهر علامه فاضل گروسی که کرامات بسیار او را هنوز به یاد دارند . می گویند روزی علامه به چند مسافر میهمان گفت : « چرا نماز نمی خوانید ؟ » بهانه گرفتند که به سرما عادت نداریم و در برف و یخ کشنده این شهر مسح پا کشیدن یعنی مرگ ، با چکمه هم که نمی شود نماز خواند . علامه گفت : « شما با چکمه به مسجد بیایید و بی مسح پا نماز بخوانید ، این هم دست نوشته و حکم ، هر که پرسید ، بگویید فاضل گفته است . »
مسافران برای آنکه شهر را با خاطره ای شیرین ترک کنند ، با چکمه هایشان به مسجد آمدند و نماز خواندند .
هجرت ، تقدیر تاریخی مردمان این دیار بوده است ، هجرتی تمدن ساز و فرهنگ پرور .
کادوسیان پیش از آنکه پای آریایی ها به ایران باز شود ، از حاشیه دریای خزر به سمت تپه ماهورهای غرب هجرت کردند ، پس از آن با مادها درآمیختند و آرام آرام کادوس یا گروس به یکی از ساتراپ ها و استانهای بزرگ هخامنشی تبدیل شد . استانی که دامنه وسعت آن بخش اعظمی از جنوب آذربایجان ، کردستان امروزی ، عراق ، همدان و زنجان را شامل می شد . حلقه های مفقوده میان تمدن گمشده شیز و شهر مدفون هکمتانه را هم باید در هجرت کادوسیان جست و جو کرد .
حالا دیگر بیدستان گروس به همین شهری ختم می شود که در آغوش نقاره کوب و نسار آرام خفته است ، شهری که مردمانش پس از اسلام ، مذهب تشیع را برگزیدند ، قلعه های باستانی شان را به مرکزی برای توسعه دین بدل کردند و ذهن و روحشان محلی شد برای جست و جوی معرفت و عرفان و کمال ، اما با نحیف شدن گروس ، حالا دیگر به سختی می توان اثبات کرد « سهرورد » یا « سوربردیه » همان روستای سرخی است که نابغه ای چون شیخ شهاب الدین را در خود پرورده است ، حتی اگر اشعار کردی او را هم بارها و بارها خوانده باشید .
اینجا بیدزار است ، شهر مردان و زنان آرام و تیزهوش ، دیار مردمان فرهیخته و مبادی آداب . « پوشکین » شاعر بلندآواز روس در جریان عهدنامه ترکمان چای وقتی شاعر قاجار فاضل خان گروسی را ملاقات کرد ، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و در خاطراتش نوشت : « دیگر وقت آن رسیده که فرنگی ها ، شوخی و مسخرگی را در زندگی شان کنار بگذارند . »
اینجا بیدزار است و ما به انتهای بلوار امام ( ره ) رسیده ایم ، از پارک زیبای جنگلی بر دامنه کوه عبور می کنیم به « دنگس قلا » ( چنگیز قلعه ) می رسیم و دوباره برمی گردیم سمت شهر ، وقت اندک است و باید با عجله سری زده باشیم به « قلاقوره » یا قلعه گبر .
از بلوار کمربندی شهر به سمت چپ خارج می شویم ، گویی از دهانه آتشفشان بیرون آمده باشیم . حالا چشم اندازمان دشتی وسیع است با تپه ماهورهای ملایم و سبز . کوهها در دور دست شانه به شانه هم ایستاده اند ، اما باید به احتیاط راند ، زیرا در انتهای این جاده خاکی ، زمین شکافته است .
دره سنگی عمیق با دیوارهای عمود ‌، آرام آرام پیدا می شود ، ما به چند قدمی پرتگاهی مهیب رسیده ایم ، تماشای غارهای بزرگ در ارتفاع ۱۰۰ یا شاید هم ۲۰۰ متری دره ، نفس را بند می آورد ، « قزل اوزن » ( طلای شناور ) که در کرانه های خزر سپیدرود صدایش می کنند با آن هیبت عظیم بر بلندای این صخره به مویی می ماند .
ما بالاتر از پرواز شاهین ها و دال ها و عقاب ها ایستاده ایم و این بار معنای پرواز را وارونه تجربه می کنیم . کوه قلعه با آن قامت بلند تا نیمه های دره عمود بالا آمده است و قلعه چیزی نیست جز دیوارهای مورب ساروج که اطراف کوه را محصور کرده اند و چاهی چهارگوش از سنگ در میانه دیوارها که به ناکجاآباد می رسد . این سوی قلعه گبر ، قبرستان با ترنم رود و سم ضربه های بزهای کوهی و قوچ های ارمنی به خوابی عمیق فرو رفته است . وارد شدن به قلعه ممکن نیست ، باید راهمان را ادامه دهیم تا به قلعه « قم جقای » ( تاج بزرگ قوم ) برسیم . قلعه ای با سنگ نوشته های هراتیک که همچون اهرام ثلاثه باید پله های سنگی اش را به سمت دالان اصلی بالا بروی تا ۴۲ پله دیگر تو را در انتهای آب انبارها ، حجره ها و تالارهای تاریک تاریخ رها کنند .
اینجا بیدزار است ، بیدستانی گم شده در قلعه ها و قبرستان های ساروج ، کهن ترین شهر کردستان و محلی برای امتزاج فرهنگ ها و آیین ها .
دسته ها: ایرانگردی

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.