شماره تلفن تماس با ما

051-34225776

 

My title

هی کاکو خوش اومدی

هی کاکو خوش اومدی

قبل از سفر برنامه‌ها را مرور می‌کنید، وسایل لازم را مهیا و نکات ایمنی را لحاظ می‌کنید، برای هر واقعه‌ای پیش‌بینی‌های لازم در نظر گرفته شده‌ است؛ چادر، کوله، سرویس خودرو، خوراکی و مهم‌تر از همه دوربین فیلمبرداری و عکاسی.

بالاخره به رسم سنت دیرین قرار است کلی عکس از لحظه ها ثبت شود تا بعد از سفر یا احیاناً در همان روزهای مسافرت، تصاویر خصوصی و غیرخصوصی را در شبکه های اجتماعی برای اعلام نظر عمومی به اشتراک بگذارید! پیشاپیش به شما خسته نباشید می گوییم، اما غیر از اینها چیزهای دیگری هم وجود دارد که در دوربین شما ثبت نمی شود، از سر بی حوصلگی نوشته هم نمی شود و تنها خاطره ای خواهد بود در ذهن شما؛ آن هم دیالوگ های به یادماندنی است که شما با دیگر هموطنان دارید، هر کس به گویش و لهجه ای حتی خوشمزه تر از ازگیل های ترش! حالا پازل هایی کوتاه از چند سفر؛ نخست شیراز برویم کاکو!

بازی عشاق در شیراز

شیراز بی نام سعدی و حافظ ناتمام است. راستش همان آغاز بر عکس همیشه تفالی به سعدی زدیم. از اقبال بد چاپ کتاب مربوط به قبل از انقلاب بود و شعر هم غیرقابل چاپ. چشممان را دوباره بستیم و این بار همان حافظ را گشودیم که این بیت آمد: «بنما به من که منکر حُسن رُخ تو کیست / تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم» یعنی اگر کسی منکر حُسن تو باشد، به من بگو تا چشمش را با گزلک (یک نوع چاقو!) بیرون بیاورم. بالاخره چاقو هم وسیله ای برای اعلام نظر است! حساب کار همین آغاز حسابی دستمان آمد.

پرده رستوران

از دروازه قرآن گذشتیم. یکی نشانی «فلکه گازو» را از ما گرفت، عذر خواستیم. خواستیم سراغ یک آشنای قدیمی در شیراز برویم، اما نمی شود که این روزهای عید در خانه یک آشنای سال های دور تلپ شد و خاطرات زهوار در رفته را بناچار برای هم بازگو کرد و مکرر خندید. بنابراین ابتدا هتل و سپس سراغ رستوران رفتیم. گارسون پیش آمد و گفت: غذا اوکی داریم. ما نیز با دادن اوکی به گارسون سفارش غذا دادیم و او هم بی درنگ عرض کرد «نپه»؛ خب، لابد لپه هم دارد. دو کاسه آش آبکی روی میز نشست. کسی به روی مبارکش نیاورد که کله پاچه میل ندارد، خوردیم از سر ناچاری. عهد بستیم دیگر به هیچ گارسونی برای غذا اوکی ندهیم که چنین غذای آبکی به خوردمان ندهند.

پرده حافظ

با شکم های ورآمده رفتیم سوی شمال شهر شیراز. حافظیه؛ جایی در جنوب دروازه قرآن. «تاکسی دربست!» این را یکی از همسفران گفت و تاکسی چنان پای بر پدال گاز فشرد که آسفالت خیابان مثل نمد جمع شد و دود از لنت آن برخاست. «حافظیه می رویم» راننده گفت نه آمو؟ گفتیم آره آمو همانجا می رویم. او خندید و ما سوار شدیم. راننده توضیح داد که «نه آمو» یعنی واقعاً.

حافظیه رسیدیم. رنگین کمانی بود از تمام مردم ایران. خانواده ها، عشاق جوان و دلشکستگان... همه بودند هرکس به تمنایی. یکی فالوده می خورد، دیگری چشم به آسمان دوخته و کودکی هم شیطنت وار حافظ را دور می زد. جوانکی هم کنجی نشسته بود و پیش خود نجوا می کرد: «دلوم میخاد برم بالوی یی کوه بلندی ازته دلوم با تموم وجودوم با صدوی بلند جاربزنم دوستت دارم ولی حوصلم نمیشه» و سفر ادامه داشت با کلی ماجرای بامزه...

پیام اخلاقی: کاری رو که می تونی فردا انجام بدی، حتما پس فردا هم می تونی!

شهر پهلوانان

کرمانشاه؛ حتما به یاد دارید مرحوم اسماعیل ططری، نماینده مجلس شورای اسلامی، نام این استان را از باختران به کرمانشاه تغییر داد. آدم شوخ طبعی بود، چارشانه با ریش بلند و تنومند، شمایل پهلوانانه ای هم داشت یادتان نرود که کسی را در این شهر پهلوان خطاب نکنید چون خیلی ها خود را مخاطب آن می دانند. اکنون هم بسیاری از او خاطره ها می گویند به قول کرمانشاهی ها آدم «خطی مطی» می شود با شنیدن آنها؛ یعنی قلقلکش میاد و اما...

پرده بازار

یک ظهر آفتابی، ابتدای بازار سرپوشیده و اصرار فروشندگانی که به تو نان برنجی یا شیرینی خرمایی تعارف می کنند. از آنها که بگذری، وارد دنیای پر از رنگ می شوی که چشمان هر مسافری را خیره می کند بویژه بانوان را! و همین بانو تو را کشان کشان وارد نیمی از مغازه های بازار می کند. بگذریم. داخل فروشگاهی می شویم که به زیورآلات محلی مانند گردنبند و کلاه های پولکی، کمربندهای زرین و گلیم های سنتی آراسته شده است.

چرخیدیم بسیار، چنان که صاحب مغازه به شکوه درآمد و گفت: «کم خِر بخور!» همه دهان هم را نگریستند هیچ کس هیچ چیز نمی خورد! فروشنده خندید و توضیح داد که یعنی کم دور خودتان بچرخید و به یک عبارت دیگر اگر چیزی نمی خرید سد معبر نفرمایید! بیرون که آمدیم، آرام جمله ای گفت که بعدها فهمیدیم یعنی سرکارمان گذاشته اید! از بازار خارج شدیم، غروب شده بود! نتیجه گیری این که سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین و البته در مغازه ها کم خِر بخورین!

پرده دیگر؛ در یک قدمی عشق

شمال شرقی شهر، یک محوطه تاریخی، کنار یک رودخانه، طاق بستان نام دارد. هنوز نرسیده ایم که راننده تاکسی گفت «سیکو»... راننده دوباره با تاکید گفت: «اوشم سیکو» سرانجام منظورش را به فارسی بیان کرد، می گم «نگاه» کنید. بیش از آن که نمای ایوان های طاق بستان نگاه را محو خود کند، بوی مطبوع «دنه که واو» یا همان دنده کباب خوشمزه بود که هوش را از سر ربود. اینجا از جمله جاهایی است که هیچ مسافری بی بازدید از آن، ترک کرمانشاه نمی کند. طاق بستان به دوره ساسانیان تعلق دارد، دو ایوان سنگی کوچک و بزرگ با سنگ نگاره هایی از دوره اردشیر دوم را در خود جای داده است.

جای دیگر که ما عازمش شدیم، در ۳۰ کیلومتری شهر کرمانشاه و بر دامنه یک کوه به نام بیستون واقع شده بود! آمدیم که نشانی از عشق افسانه ای بیابیم، اما نقش برجسته ای یافتیم که پیروزی داریوش را بر «گوماته» مغ و به بند کشیدن یاغیان نشان می داد. اصلا هیچ سراغ فرهاد را هم نگیرید چرا که امشب از بیستون صدای تیشه نمی آید. به قول اهالی کرمانشاه «داغش، داغ زغاله» یعنی طرف خیلی دلسوخته است. طنزی یادم آمد که چندان هم بی راه نیست؛ در روزگاران کهن دختران کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفتند در این بین، گاهی پسری به یک کوزه می خورد و آن کوزه می شکست از آن هنگام این بیت ورد زبان ها شد: اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!

سفر به سبزینگی گیلان

شمال در این سال های اخیر چهره ای دیگر دارد؛ شالیزارهایی که ویلا شده اند و ساحل هایی که نام خصوصی را یدک می کشند. کسانی را می بینی که شعار محیط زیست سر می دهند هر روز، اما نوبت که به آنها می رسد...

رشت؛ دیار میرزا، میدان شهرداری و برج ساعت که نماد شهر است. مردمانی مهربان دارد و کودکانی خوش زبان. قصه ما از یک گفت وگو با نوجوانی بر سر کرایه ویلا آغاز شد. تخفیف خواستیم نپذیرفت، اصرار کردیم او پاسخ داد: اگه تو شنبه ای من چهارشنبه یم! بامزه بود درست مثل اسامی مردانه در افغانستان.

منظورش این بود اگر شما زرنگ هستید من از شما زرنگ ترم؛ ممنونم خدا که «چاکودی گیلکی ی دسته ی گول» گیلکی را درست کردی مثل یک دسته ی گُل!

ویلا اتاقی بود از یک خانه روستایی و صاحبخانه ای داشت مهربان تر از دایه! تو را هم یک وعده دعوت می کند به صرف «آبکش پلا» که همان چلو است.

پرده سبز جنگل و آبی بیکران دریا

ساحل، دوباره ساحل، بی آن که هیچ وقت رنگ تکرار بر آبی بیکران آفریدگار بنشیند، همیشه زیبا و تازه است. موج جمعیت و دریا در هم آمیخته و هلهله آن از دور دست های آسمان هم به گوش می رسد. مسافران و چادرها، رستوران ها و مردان دوره گرد... می نشینی و می بینی. شمال، طبیعت عجیبی دارد، اشتهایت هم حسابی باز می شود سیرترشی، زیتون، کباب ترش و... باید در ایام عید حسابی پرهیز را کنار بگذارید به قول گیلکی ها «خوردن و موردن بختره تا ایسن نیگاه کودن» در غذا ناپرهیزی کردن و مردن بهتر از دیدن و حسرت خوردن است. ما به جای رفتن به رستوران به سوپرمارکتی با خرید تنقلات و نوشیدنی رضایت می دهیم؛ پول می دهیم سر آخر فروشنده و یک شکلات می گذارد کف دستت به جای باقیمانده پول.

روز بعد جنگل! جنگل هایی که به سال نو غمزده می شوند از زباله و هماره هراس آتشی بر دل دارند از دل هایی که مهر جنگل را نمی دانند. برگ گل ها ایاز (اشک) بر رخسار دارند. جنگل، جنگل این راز بی همتای آفریدگار...

از گیلک تا مازنی

بی آن که متوجه شویم شهر به شهر را می پیماییم، ارمغان هر شهر چمدانی است از خاطرات. سرانجام وارد استان مازندارن می شویم. سفر پر بود از خنده؛ با هم می خندیدیم نه به هم!

به چالوس رسیدیم، شهری است ساحلی، یک پل معروف هم دارد که به آن پل آهنی می گویند. مسافر و غیر مسافر هر روز به بازار مرکز شهر می روند برای خرید. بازار ماهی و میوه تازه دارد. پیرمردی ماهی هایش را فرش زمین کرده بود، می گوید: بخرید «مادرامه» دارد. ما به مسافر نگاه کردیم او هم به ما؛ مرد ماهی فروش گفت: «باجا باجا رِه بَد دارنِه زن پِر هر دِتا رِه» یعنی باجناق از باجناق بدش می آید و پدر زن از هردو! او خندید و باز ادامه داد تازه از دریا صید شده است، ماهی نر است! «مادرامه» دارد... یعنی خوردن ماهی در نوروز شگون دارد. خریدم تا یک بار هم شده ترک عادت کنیم چون عادتمان است خریدن و خوردن ماهی پرورشی و گاه یخ زده!

کودکان و مردانی که تابلوی اجاره ویلا را در دست دارند و همیشه همه جای شهر دیده می شوند، در روزهای سال نو، غایبند. ما هم القصه بی خانمان شهریم. از مغازه داری سراغشان را گرفتیم، گفت: «آرد خود را بیخته و الک خود را آویخته اند» ویلایشان پیش از تعطیلات رزرو شده است؛ همیشه آنها «رادار» بوده اند حالا شما «رادار» بمانید!

پیرمرد ماهی فروش، ماهی هایش را فرش زمین کرد و می گفت: بخرید «مادرامه» دارد یعنی خوردن ماهی در نوروز شگون دارد

مرد نگاه خاصی به ما کرد و با همان لهجه شیرین مازنی گفت یعنی؛ چشم انتظار...نتیجه گیری بامزه یک ضرب المثل زیبای مازنی است که هیچ ربطی هم به موضوع ندارد. «شاه شاخ دار بِخاستِه لیسِک هم راه دَکتِه» شاه خواستار حیوان شاخ دار شد حلزون هم به عنوان شاخ دار به راه افتاد.

و اصفهان همان نصف جهان

این بخش از مطلب باید قبل از شیراز نوشته می شد که به دلایلی جا افتاد، شما جدی نگیرید. اصفهان نیازی به توصیف و تمجید ندارد؛ پل خواجو، کاخ چهلستون، زاینده رود، منارجنبان، سی و سه پل یا پل الله وردیخان، میدان نقش جهان و... به هر حال تاکسی سوار می شوید، به راننده می گویید آقا کجا می روید؟ می گوید: «شوما کوجا می خَین برین؟» می گویی: فلان هتل. می گوید: «بیین بالا». می گویی: چقدر می شه کرایه؟ می گوید: «چندی می خَی بدی» شما یک مبلغ را پیشنهاد می دهید. می گوید: «کمِس دادا»...

مهماندار هتل، وسایل را برمی دارد و داخل می برد. تشکر می کنی. می گوید «چمودنا را در اوتاق هشتم» راه می افتیم سمت اتاق هشتم، می خواهیم با کارت در را باز کنیم، باز نمی شود. آقایی از داخل اتاق در را باز می کند می گوید بفرمایید؟ زبانت بند می آید. دوباره برمی گردی رزوشن و توضیح می خواهی. تمام داستان یک سوءتفاهم زبانی بود «چمودنا را در اوتاق هشتم» یعنی چمدان ها را در اتاق گذاشتم... مدیر هتل سرزنش وار به کارمند گفت: «اِز آتیشِش کسی گرم نیمی شِد اما اِز دودش کور می شِد».

«پی سین» یا همان عصر هنگام می رویم سمت زاینده رود تا حال ناخوش این چند سال اخیرش را جویا شویم؛ همچنان حال خوشی ندارد. دلت می گیرد، یاد وعده های مسئولان می افتی... هنوز هم وعده می دهند همانند مرحوم هامون و ارومیه در حال احتضار... به زاینده رود خیره می شوی؛ «قربون ریحون برم که بوی کباب میده» هنوز هم شبیه رودخانه است!نتیجه گیری این که داستان سفر ما حکایت آن کس بود که به جای این که آب به گل بدهد، گل به آب داد!

 

منبع: aftabir

دسته ها: ایرانگردی

دیدگاه های بازدیدکنندگان

M.J یکشنبه، 14 خرداد 96 - 06:41 PM

شیراز شهر عاشقان❤❤💜💜💙💙

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.