شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

شهری در هاله ای از غبار سنگی

شهری در هاله ای از غبار سنگی

تمام اتاق‌های، نه تنها مهمانخانه برلین بلکه همه هتل‌ها و هاستل‌های شهر به دلیل مراسم جشن فردا پر است. جلوی میز پذیرش مهمانخانه ایستاده‌ام و این را خانم مسئول پذیرش به من اطلاع می‌دهد. بعد هم از من می‌خواهد که بنشینم و خودش با یکی از نظافتچی‌ها مشغول صحبت می‌شود.

روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم و بروشورهای روی میز را ورق می‌زنم. می‌گویم: «فکر می‌کنید کدام یکی از اینها ممکن است اتاق داشته باشد؟» و فهرست هتل‌ها و مهمانخانه‌ها را که از روی میز برداشته‌ام، نشانش می‌دهم. می‌گوید: «هیچ کدام. اما این خانم می‌تواند یکی از اتاق‌های خانه‌اش را به شما اجاره بدهد.» خانم نظافتچی با پیشبندش همانجا ایستاده. قیمت را می‌پرسم و بالاخره روی قیمت ده هزار درام همراه با صبحانه به توافق می‌رسیم. پیشبندش را باز می‌کند و من کوله را برمی‌دارم. به مسئول پذیرش لبخند می‌زنم و به دنبال خانم صاحبخانه راه می‌افتم.

از در پشتی سالن خارج می‌شویم و از حیاط پشتی ساختمان عبور می‌کنیم. مسیرهای سنگفرش از میان باغچه‌های پر و پیمانی می‌گذرد که با وجود سرد شدن هوا برگ‌های درختانش هنوز سبز و چمن‌ها سطح باغچه‌ها را پوشانده ‌است. در گوشه و کنار حیاط میز و نیمکت و سایبان‌هایی هم قرار دارد که برای یک استراحت‌ عصرگاهی همراه با چای و اینترنت مناسب‌ به نظر می‌رسد. درب آهنی حیاط را به زحمت باز می‌کند و از کوچه پشت مهمانخانه سر در می‌آوریم. خانه خانم نظافتچی کمی بالاتر از مهمانخانه در سمت دیگر کوچه است.

یک حیاط خلوت سقف‌دار اتاق مرا که در سمت چپ در ورودی است، از بقیه ساختمان جدا می‌کند و سرویس حمام توالت هم در همان حیاط خلوت قرار دارد. اتاقم بزرگ و با فرش‌های ضخیم پوشانده شده است‌. سه عدد تخت در سه گوشه اتاق جا گرفته و روی هر کدام چند لایه پتو و ملافه زمستانی است. خانمی که برای تمیز کردن اتاق آمده، می‌پرسد که کدام تخت را می‌خواهم. یکی را نشانش می‌دهم و او همه ملافه‌های اضافی روی آن را با خودش از اتاق خارج می‌کند. کرایه را به خانم صاحبخانه می‌دهم و در اتاق را از داخل قفل می‌کنم.

نزدیک ظهر از خانه خارج می‌شوم. از میان پارک روبه‌روی مهمانخانه می‌گذرم و مجسمه‌های سنگی غول‌پیکر را از دور نگاه می‌کنم. تا میدان «واردانانس» که دیشب در نور عصر و خستگی راه به خوبی ندیده بودمش، پیاده می‌روم. در میدان حال و هوای دیگری جریان دارد. همه محوطه میانی را با چادرهای برزنتی به صورت غرفه‌های کوچک تقسیم‌بندی کرده و آدم‌ها در لباس‌های محلی رنگارنگ با طرح و نقش‌های بسیار متنوع در رفت و آمدند. یک سکوی بلند مخصوص اجرای نمایش در مقابل ساختمان دولتی برپا شده و عده‌ای در حال تنظیم دستگاه‌های صدابرداری و تصویربرداری‌اند.

«گیومری» که آخرین توقفگاه من در ارمنستان است، یکی از قدیمی‌ترین شهرهای منطقه قفقاز به حساب می‌آید که تاریخ آن به ۸۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد. گیومری دومین شهر بزرگ ارمنستان و مرکز استان شیراک در شمال این کشور است. اینجا یکی از مهم‌ترین شهرهای روسیه تزاری در جنوب قفقاز هم بوده و وجود یک مقر نظامی، کلیساهای روسی و گورستانی در همان منطقه نشان از این دارد که روس‌ها هنوز هم تسلط خود را بر بخشی از شهر حفظ کرده‌اند.

حتی معماری میدان اصلی هم با نشانه‌های کمتر آشکاری از معماری ارمنی بیش‌ از هر چیز یادآور سبک معماری روسی است. البته بیشتر ساختمان‌های قدیمی شهر در زمین‌لرزه‌ سال ۱۹۸۸ فرو ریخته و بعدها دوباره به همان سبک و سیاق بازسازی شده است.

میدان شامل یک ساختمان کلیسا، ساختمان شهرداری و یک کاتدرال به علاوه چند فواره، رستوارن‌ها، کافه‌ها، مغازه‌ها و چند موزه کوچک در خیابان‌های مجاور است؛ همگی با یک معماری سنگی و تیره با دیوارهای‌ کوتاه و سنگین. مجسمه پرهیبتی هم که سوارکاری نیم‌خیز شده روی اسبی به پیش تاخته است که ملازمان سنگی‌اش نیز پایین سکو ایستاده‌اند، در میدان و رو به سوی ساختمان دولتی نصب شده است.

میدان انگار تا کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف هم گسترده شده است. گویی همه چیز از مجسمه سنگی «سینت وارتان مامیکنیان» آغاز می‌شود و بتدریج از خیابان‌های اطراف به دیگر ساختمان‌های شهر نفوذ می‌کند و غبار سنگی خود را بر همه جا می‌پاشد. بیشتر دیدنی‌های شهر در شعاع یک کیلومتری میدان قرار دارد که با پای پیاده امکان دیدن همه‌شان هست. در مسیر قدم زدنتان ممکن است از پارک پیچ‌در پیچی سر در بیاورید که راه بیرون رفتن از آن زیر برگ‌ها و لابه‌لای درخت‌ها مخفی شده باشد یا با مجسمه عظیم «مادر ارمنستان» در بالای تپه و در کنار دژ محکمی ملاقات کنید که زمانی سنگر محافظ امپراتوری روسیه در مقابل حملات عثمانی‌ها بوده است.

مراسم هنوز شروع نشده و من با دوربین عکاسی‌ام از جلوی غرفه‌ها رژه می‌روم. از صحنه آماده شدن آدم‌ها خسته می‌شوم و راهم را به سمت بیرون میدان و خیابان غربی کج می‌کنم. دو ردیف سنگ‌ تخت را که تزیینات و نوشته‌هایی به خط ارمنی رویشان حکاکی شده، به صورت عمودی در دو طرف خیابان طوری کنار هم کاشته‌اند که ناخواسته حس احترام و عبور با احتیاط را در آدم برمی‌انگیزد. به آرامی از کنارشان می‌گذرم و به دقت نگاهشان می‌کنم. چیزی از نوشته‌ها نمی‌فهمم و نقش‌ها در تیزی آفتاب ظهر و رنگ قهوه‌ای سنگ‌ها پنهان شده‌ است.

از داروخانه‌ای در انتهای خیابان، وازلین می‌خرم تا پاشنه پای ترک خورده‌ام را درمان سنتی کنم. سرمای کوه‌های ارمنستان و پیاده روی‌های طولانی‌مدت اثرش را بر پاشنه‌ها به جا گذاشته است. از میان بازار روز می‌گذرم و از سینی‌های بزرگی که دانه‌های قهوه را رویشان کپه کرده‌اند، عکس می‌گیرم. به خانه برمی‌گردم و ترک‌ها را با وازلین چرب می‌کنم. صبحانه‌ای می‌خورم و ساعت حرکت قطار امشب به سمت «تفلیس» پایتخت گرجستان را پرس و جو می‌کنم. باید تا پیش از ساعت ۸ غروب در ایستگاه راه‌آهن باشم که یک کیلومتری با مهمانخانه فاصله دارد.

لباس‌های گرم را در اتاق جا می‌گذارم و به میدان برمی‌گردم که حالا از جنب و جوش منظم‌تری برخوردار است و آواز و موسیقی زنده ارمنی از روی سن به گوش می‌رسد. اطراف سن شلوغ‌تر از غرفه‌هاست و این فرصت مناسبی برای بازدید از آنهاست. در حالی که موسیقی شلوغ و نامفهومی در پس زمینه پخش می‌شود، راهروهای تعبیه شده را طی و خودم را با آدم‌های تازه‌ آشنا می‌کنم. به هم لبخند می‌زنیم، عکس می‌گیریم و از این‌ دست معاشرت‌ها.

لباس‌های سنتی زنان ارمنستان که به «تاراز» مشهور است به هر شکل و متعلق به هر قومی که باشد، در یک چیز مشترکند و آن درخشندگی رنگ‌ها و روشنی آنهاست. همچنین فرم آهار کشیده‌ لباس‌ها تا اندازه‌ای آنها را با لباس‌های سنتی شل و افتاده‌ای که در ذهن داریم، متفاوت می‌کند.

گروهی که نوبت اجرایشان است، روی سکو می‌روند؛ دخترها در پیراهن‌های بلند با زمینه آبی لاجوردی و حاشیه‌های برودری دوزی شده‌ به رنگ طلایی و صورتی و پسرها در پیراهن‌های سفید، شلوارهای سیاه و جلیقه‌های قهوه‌ای با طرح‌های سنتی و البته کلاه‌هایی که با لباس‌ها در رنگ و طرح هماهنگ است. گروه نوازندگان کارش را شروع می‌کند و کمی بعد گروه آواز هم به آنها می‌پیوندد.

مراسم تا غروب ادامه خواهد داشت. به سمت خیابان شرقی میدان که سنگفرش شده‌ و مخصوص پیاده روی است می‌روم. مغازه‌ها در دو طرف خیابان باز است و دستفروش‌ها بساطشان را پهن کرده‌‌اند که از قضا بساط فرهنگی هم در میانشان کم نیست؛ کتاب‌های دست دوم روی سکوهای سنگی، تابلوهای نقاشی و آلبوم‌های تمبر. کتاب بزرگ و سبکی را از عکس‌های «سینمای ساویت» برمی‌دارم و در ذهنم آن را توی کوله اصلی جا می‌دهم به نظر می‌رسد بتوانم در درز بزرگ پشت کوله جایش بدهم. ۱۵۰۰ درام قیمت حیرت‌انگیز آن است که می‌پردازم. روی همان سکو می‌نشینم و کتاب را ورق می‌زنم.

ناهار را که به گفته آشپز رستوران کباب ترکی به شیوه ارمنی است، در رستوران خیابانی کنار ساختمان شهرداری می‌خورم. چند ساعت دیگر خودم را با مراسم مشغول می‌کنم و بعد به مهمانخانه برمی‌گردم تا روی نیمکت‌های چوبی حیاط با بساط چای و شیرینی و اینترنت استراحتی بکنم و آخرین تحقیقاتم را برای ادامه سفر انجام بدهم. «آسته‌آ» که قرار است در تفلیس میزبانم باشد، شماره تلفنش را ایمیل کرده است. با شماره ارمنستانم برایش پیام می‌فرستم و ساعت رسیدنم را که یک نیمه شب است اعلام می‌کنم. او آدرس خانه و نام مترویی را که باید سوار شوم، می‌فرستد.

کمی بعد به اتاقم بر می‌گردم، کوله را می‌بندم و با خانم صاحبخانه خداحافظی می‌کنم. کسی در سالن مهمانخانه نیست. از پله‌ها پایین می‌روم و منتظر مارشروت شماره «۲۴» می‌مانم که قرار است از مقابل راه‌آهن بگذرد. حالا دیگر رسما به انتهای سفر ارمنستان رسیده‌ام.

 

منبع:‌aftabir

دسته ها: سفرنامه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.