شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

استان کهگیلویه و بویراحمد مادر اسطورهای ایران زمین

استان کهگیلویه و بویراحمد مادر اسطورهای ایران زمین

داستانهای بسیار کهن ایران زمین در کهگیلویه و بویراحمد گوئی نه اسطوره بلکه به صورت رویدادهای واقعی و تاریخی برای مردم این دیار جاودانه گردیده اند چه اسطورها در تمام جهات مخصوصاً از نظر زمان و مکان دارای ابهام و تناقص می باشند درحالی که داستان « کیخسرو» در استان ما از چنان نظم و دقتی در خط و سیر مکانهای مختلف واقعه حکایت دارد که همه چیز را موزون و قابل قبول شنونده می سازد ، گویی که داستانی واقعی طی هزاران سال با پایه های قوی و محکم جای خود را در هزاران هزار سینه نسلهای مختلف پر کرده است .

● واکنون آن داستان :

مردم بر این باورند که کیخسرو پادشاه دادگستر ایران زمین پس از آنکه جرثومه های فساد و تجاوز وحشی گری و ظلم و بی عدالتی اقوام و افراد شرور و ناپاک را در صحنه امپراتوری وسیع ایران زمین و همه کشورهای شناخته شده آن روزگار که با این مرز و بوم ارتباط داشتند از میان برداشت و سراسر قلمرو پهناور زمین و قاره پیرامون آن را در صلح و عدالت و برابری و امنیت فرو برد و خود به صورت فرمانروای فوق العاده عظیم و بدون رقیب و یکه تاز حکومت جهانی گردید . آن پادشاه بیدار مغز که سرشت پاک و اصیل ایرانی و اهورایی داشت نه چون دیگر پادشاهان و رهبران تاریخ که هرچه قدرتمندتر و کم رقیب تر می شوند آتش منیت و خودخواهی و دیکتاتوری و خودکامگی و تفرعن در آنها بیشتر شعله ور می شود و خواسته ها و دستورات خود را تنها نظریات صحیح و بی چون و چرا می پندارند ، این ابر مرد آرمانی ایران زمین بی آنکه ادعا کند که حکومت او از آسمانها دستور می آورد در واقع و در عمل همان می کند که در آرزوی پیامبران آورنده دستورات آسمانی است زیرا آن پادشاه پیامبر گونه صفت نه تنها مجذوب و شیفته طعم خوش فرمانروایی بلا منازع شاهنشاهی جهان آنروز نمی شود و بلکه با اراده ما فوق بشر عادی خود را به محاکمه وجدان می کشد و نتیجه می گیرد که این جهان و محتویات آن به مردم تعلق دارد و همه باید از آن بهره مند گردد و سزاوارترین کار آن است که به مردم واگذار گردد و چون عمر آدمی محدود و پایان یافتنی است هیچ عملی از انسان بالاتر از مردمی بودن و مردمی فکر کردن و مردم داری نیست .

و شاهد آن از زبان شاهنامه :

که گر بر خرد چیره گردد هوا نیابد زچنگ هوا کس رها

خردمند کارد هوا را به زیر بود داستانش چو شیر دلیر

روانم نباید که آرد منی بداندیشد و کیش اهریمنی

شوم بد کنش همچو ضحاک و جم که با تور و سلم اندر آید بهم

به یزدان شوم ناگهان ناسپاس بروش روان اندر آرم هراس

جهان چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید

جهان یادگار است و ما رفتنی بگیتی نماند بجز مردمی

و باین ترتیب تصمیم می گیرد مردم دنیا را به خودشان واگذارد و خود ترک جاه و مقام و فرمانروایی نموده و به گوشه ای دور از چشم دیگران به عبادت طی طریق نماید . پس از ابلاغ تصمیم خود به درباریان و لشکریان و امرا، پس از مباحث فراوان و بهت و ناباوری بزرگان و مخصوصاً لشکرانی که او بر قلب آنها فرمان می رانده است و آنها آماده هر گونه جان فشانی در راه او بوده اند و پافشاری می کرده اند که :

همه پهلوانان ایران سپاه شگفتی فرومانده از کار شاه

همه پهلوانان تو را بنده ایم سراسر به دیدار تو زنده ایم

که تا آنچه گوید بجای آوریم بفرمانش گیتی بپای آوریم

چنین داد پاسخ گران مایه شاه که ای پهلوانان جوینده راه

شما تیغ ها در نیام آورید بر آیین شمشیر جام آورید

که ما هرچه بایست بر ساختیم ز دشمن جهان را به پرداختیم

شما پیش یزدان ستایش کنید بدین کام و شادی نیایش کنید

توانگری شوی چونکه درویش را نوازی و هم مردم خویش را

کسی گردد ایمن زدام بلا که یابد رها زین دام اژدها

اما بازهم کیخسرو در مقابل اسرار سپاهیان به جانفشانی در راه او و قلع و قمع هر گونه دشمن و مخالفی در جهان و انواع پشت گرمی و تملق و چابلوسی سرداران و پهلوانان و مشاوران عالیرتبه حتی چون زال ، وسوسة سراب قدرت نمی شود و باین ترتیب کیخسرو لشکریان و اسپهبدان خود را که در بهت و ناباوری فرو رفته بودند متقاعد به این مسافرت پر راز و رمز جاودانه مینماید .

باری او پس از خداحافظی با مردم شهر و اهل خانه باتفاق سرداران و لشکریان خود عازم وادی باشکوه و مقدسی می گردد که از آن پس در حیطة شاهنامه نمی گنجد .

به باور حتی یقین بسیاری از نسل اندر نسلهای گذشته مردم ما این سرزمین شایسته و عظیم و اسرار آمیزد جائی نبوده بجز کوهستان پاک و مقدس دنا که کیخسرو برای رسیدن به آن اولین منزل خود را در کنار چشمه بسیار پرآب و مرغزار بسیار سبز و خرمی در ۶ کیلومتری یاسوج فعلی که بعداً تل خسرو نامیده می شود فرود می آید .

اسب های لشکریان را در قسمت شرقی این نقطه در صفوف مرتب می بندند و به آنها آب و خوراک لازم را می دهند و در کنار آن خوان سپاهیان گسترده می گردد و با این مناسبت این نقطه اکنون به ( تالارگه ) معروف مانده است .

در کنار چشمه پر آب مزرعة بزرگی می بینید که پیرمردی ضعیف و تنها در جمع آوری محصول عاجز مانده است . خسرو دستور می دهد سپاهیان هر یک دسته ای از محصول را به کمک او جمع آوری کنند که فوراً محصول جمع آوری می شود . پس خسرو از پیرمرد میپرسد ای پیرمرد بگو در کار کردن دست جمع بهتر است یا دست کم و پیر می گوید دست جمع ، و سپس میگوید حالا بگو در موقع خوردن دست جمع بهتر است یا دست کم و پیر میگوید دست کم ، لذا خسرو از بخل آدمی آزرده و خشمگین می شود . سپس دستور می دهد هر یک از لشکریان یک توبره خاک در کنار آن چشمه رویهم بریزند که با این کار در وسط آن دشت صاف تپة نسبتاً بزرگی ایجاد می شود و سپس برای آنکه در حال سخنرانی همه لشکر او را ببینند بالای تپه می رود و ضمن نصیحت لشکریان خود به عدالت و انصاف و مردمداری و نیک نفسی و وطن پرستی جانشین خود را بنا به خوابی که چنین دیده بود .

سر تخت شاهی کسی را گزین که ایمن شود مور از او بر زمین

معرفی می کند و او لهراسب پادشاه نیک نفس دیگری از عموزاده های سلسله کیانی اوست . و او را چنین نصیحت و وصیت می نماید .

مگردان زبان زین سپس جز به داد که از دادباشی تو پیروز و شاد

مکن دیو را آشنا با روان چو خواهی که بختت بماند جوان

خردمند باش و بی آزار باش همیشه زبان را نگهدار باش

جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند به جز مردمی

و پس از این مراسم راهی کوه دنا می شود ، تا چند کیلومتری آنطرف یاسوج زال او را بدرقه میکند و سپس در کنار تپه ای می ماند و این محل را بهمین مناسبت اکنون تل زالی می گویند .

و در یک منزل آنطرف تر جائیکه دره ای مصفا و آبی بس زلال و خوشگوار بر سر راه قرار می گیرد و خسرو و لشکریان تشنه اش میل به آشامیدن آب می کنند و خسرو جام گیتی نمای خود را که هرگز از خود دور نمی کرد جهت شستشو و آشامیدن آب بیرون می آورد ولی همینکه آن را در آب فرو می برد از دستش لغزیده و ناپدید می گردد و با جستجوی بسیار زیاد دیگر نشانی از آن بدست نمی آید . پس خسرو به فکر فرو می رود ، میگوید این هم سری است که یزدان پاک مقرر فرموده و جامی که همة جهانرا نشان می داد اکنون خود گم می گردد و این هم نشانة دیگری است که من بیش از این اجازة حکمرانی این جهان را ندارم لذا این دره بنام تنگ سری و سپس سریس و سه ریز خوانده می شود . که هم اکنون در ده کیلومتری غرب یاسوج قرار دارد آنگاه خسرو سپاهیانش به دامنه دنا و جائی که امروز سی سخت نامیده می شود میرسند ، چشمه ای بسیار پرآب و فوق العاده پاک و گوارا و سرد و جوشان که عروس چشمه سارهای دناست فرود می آیند . خسرو از سپاهیان جدا میشود و در تنهائی سر و جان و تن را در آن چشمه تطهیر کننده می شوید پس این چشمه به این مناسبت چشمه بشور که از فعل امر شستن است در نزد بومیان ما نامگذاری می گردد که در تاریخ گزیده حمدالله مستوفی و فارسنامه ناصری اشاره به چنین داستان و عقیده ای در این دیار بروشنی منعکس است .

بالاتر از این چشمه ، سنگ بزرگ مکعبی است که گویند کیخسرو بر بالای این سنگ رفت و آخرین نصایح خود را به سپاهیانش مبنی بر اینکه آنها بیدرنگ از اینجا باید او را ترک و بازگشت نمایند زیرا این سفری بی بازگشت خواهد بود و او از انظار سپاهیان ناپدید خواهد شد و مخاطرات بسیاری بر سر راه خواهد بود . و این سنگ باین خاطر بنام « بردشاه » که برد به معنی سنگ می باشد نام می گیرد .

آنگاه کیخسرو براه خود بسمت شمال ادامه می دهد و لشکریان وفادار نیز سر در پی او میگذارند ، سپس برف و بوران و کولاکی بس عظیم و کوبنده که از مشخصة این کوهستان است آغاز می شود و بین خسرو و سپاهیان فاصله انداخته و او را از چشم آنها ناپدید مینماید.سپس در ارتفاعات بالاتر به چشمة کوچکی میرسند و در آنجا پهلوانان در مورد این شگفتی به شور و مشورت میپردازند که چه باید کرد ، لذا این چشمه به نام « چه بکنم » و به زبان محلی « چو بکنم » نامیده می شود . و در بین پهلوانان چون بیژن بیش از همه مدیون کیخسرو بوده هم به لحاظ تلاش خسرو در آزادی او از زندان افراسیاب و هم به جهت دوستی بسیار نزدیک پدرش گیو با خسرو ، بیش از دیگران احساس مسئولیت و بیقراری و نهایت کوشش را جهت همراه بودن با خسرو تا آخرین مقصد را داشته است با عده ای از سرداران دیگر سر در پی او میگذارند و ردپای اسب کیخسرو در میان برف راهنمای حرکت و مسیر لشکریانی که در پی او روان بوده اند قرار می گیرد تا اینکه به دره ای در ضلع شمالی دنا جائی که امروزه دهی بنام خفر وجود دارد میرسند و در آنجا با همه سعی و تلاش حتی کوچکترین اثری از رد و پا و مسیر حرکت خسرو نمی یابند لذا این دره را درة آسمانی خطاب می کنند زیرا معتقد میشوند که از اینجا خسرو به آسمانها عروج نمود . اما در انتهای این دره غاری عظیم و باشکوه بوده که گویا در ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال قبل در اثر صاعقه یا زلزله و رانش ریزش نموده و اکنون فقط نشانی از آن باقیست و گویند در انتهای غار چشمه ای بس گوارائی بوده که اسب بر آن بسته شده و در دو طرف آن دو بوته بزرگ و شاداب گیاهی خاص روئیده داشت که اسب خسرو تا از خوردن بوته ای فارغ می گشت بوته دیگر بحد کافی رشد نموده بود .

باری سی نفر از پهلوانان و گردان باوفای لشکریان ایران چون گیو و طوس و بیژن پس از جستجوی بسیار و نا امید شدن از پیدا نمودن کیخسرو آخرین رمق خود را در گردنه کوه جائیکه امروز بنام گردنه بیژن جاودان مانده است از دست می دهند و جان خود را فدای عشق و عاطفه و وفای به عهد و پیمان خود می کنند و بیاد آن سی پهلوان سخت هیبت و سخت کوش جائیکه امروز شهر سی سخت خوانده می شود باین مناسبت سی سخت باقی میماند .

اما روج بزرگ کیخسرو همچنان زنده و پاینده باقی می ماند تا آنروز که پروردگار به برقراری عدالت و مساوات و زدودن پلیدی و بدی و زشتی ها از صحنة گیتی اراده فرمایند کیخسرو نیز به صورت یکی از ناجیان و مجریان این امر خطیر بصورت مسیح ایرانی در کنار دیگر مصلحان و ناجیان جهان دوباره پا به عرصة روزگار نهاده و در انجام این مهم شریک گردد .

و در تکمیل این داستان بر این باورند زمانیکه اسکندر مقدونی ایران و پایتخت آن تخت جمشید را بگشود ، در پی بدست آوردن ذخایر قیمتی مدفون شده پادشاهان ایرانی همه جاهای مهم را مورد جستجو قرار داد از جمله غار کیخسرو را . لذا او با تعدادی از سپاهیان خود در دامنه این غار فرود آمد و خیمه و خرگاه خود را به پا نمود که از آن پس آن نقطه بنام دشت سپاه موسوم گردیده است و گویند که او در دل غار پیش رفت و شگفتی ها دید و داستان اسکندر و جستجوی آب خضر نیز در همین غار اتفاق افتاده است .

اما این داستان و داستانهایی از این قبیل و اشارات متعدد به اسامی باستانی ، اساطیری و تاریخی در این داستان چرا و چگونه بوجود آمده اند خود جای بحث بسیار مفصلی دارد که شاید به نگارش کتابی نیاز باشد ولی به اختصار بسیار در حد حوصله این مقاله و همایش گزارش میگردد که : اعتقادات و اشارات تودة مردم و نسلهای گذشته مردم معمولی و حتی بیسواد و تاریخ نخوانده ما بر این حکایت دارد که سرزمین خود و مجاوراتش را در زاگرس مرکز ثقل و هسته اولیه ایران کهن یا بعبارتی ایران ماقبل تاریخ و اسطوره ای و پهلوانی دانسته اند تقریباً تمامی اسامی مکانهای داستانهای اسطوره ای را در سرزمین خود جاودانه کرده اند ، و در مورد تمام وقایع ، اطلاعات شفاهی و سینه به سینه ای باقی گذاشته اند . شجره نامه برخی از قبایل و خاندانها را تا ساسانیان و اشکانیان و هخامنشیان و کیانیان تسلسل و ادامه داده اند [۱] و عشق و وطن پرستی و ایران پرستی در میان آنها بی نظیر باقیمانده است . و از اینکه بعلت صعب العبور بودن فوق العاده و دژ محکم طبیعی جغرافیائی که داشته اند خالص ترین و دست نخورده ترین قبایل را می توان در آن یافت هیچ شکی وجود ندارد ، برای نمونه این منطقه در سال ۲۱۰ ه . ق یعنی دیر زمانی که اعرب بر بقیه ایران مستولی و تا حد زیادی با خلق و خوی ایرانی مأنوس شده و از سبعیت افتاده بودند ، آنهم بطور موقت برای دوره کوتاه ۴۰ ساله ای گشوده می شود و از آن پس بجز در مقاطع بسیار کوتاه و موقتی ، همواره حالت استقلال و خودمختاری داخلی خود را حفظ کرده است .

لذا داستانها و روایات ایرانی بخوبی و نسل اندر نسل محفوظ و منتقل گردیده است .

برای درک بهتر این موضوع باید بصورت بسیار خلاصه به جغرافیای تاریخی و اشارات تاریخی بجای مانده که تائیدگر مطالب فوق است نظری داشته باشیم .

و اینکه با توجه به همه پژوهش های تاریخی متعدد و معتبر از جمله پروفسورها نسمن - سامنر ۱ و والتر هینتس ۲ و اشارات محققین داخلی مثل احمد اقتداری ۳ و سکندر امان الهی ۴ و افشار سیستانی ۵ از آنجا که محدوده ایالت خود مختار و بسیار مهم انشان در حکومت ایلامیان از نواحی ایذه تا بیضای فارس یا بهتر بگوییم پرسپولیس ، در امتداد سلسله کوههای زاگرس و حواشی آن ادامه داشته است چون استان کهگیلویه و بویراحمد فعلی درست در مرکز این محدوده قرار می گرفته است بهمین نام خوانده میگردیده است . اما با انقراض حکومت ایلامیان و بهم ریختن تقسیمات کشوری و منسوخ شدن نام ایشان و حل شدن این اسم و ایالت در قالب پارس به نام خاصی برای این منطقه برخورد نمی شود . اما در زمان اشکانیان نام ایالت باز رنگ و سلسله شاهان بازرنگی محقق میشود .

و با نشانی هایی که اصطخری ۱، وابن خوقل ۲، وجیهانی ۳ و ابن بلخی ۴ ولسترنج ۵ و گاوبه ۶ با تأیید منابع فوق و کلیه منابع موجود در مورد کوه دنا و سرچشمه رودخانه شیرین و ایالت با زرنگ میدهند هیچگونه شکی در اینکه منطقه بازرنگ با تمامی شهرستان بویراحمد فعلی و قسمت های کوهپایه های شمالی دهدشت و چرام ۷ مطابقت کامل داشته باقی نمی ماند چنانکه تا همین امروز روستائی در نزدیکی تپه باستانی تلخسروی و در ۶ کیلومتری جنوب یاسوج این نام را بعنوان مرکز ایالت با زرنگ بر خود محفوظ داشته است .

کریستن سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان در مورد بازرنگ مینویسد : این ناحیه محل حاکمیت و پادشاهی شاهان بازرنگیان بوده است که ساسانیان با وصلت و اتکاء به این خاندان به قدرت رسیده اند ۱ و استاد باستانی پاریزی ۲ در مورد بازرنگ میافزاید اینجا همان محل طایفه ای است که اردشیر بابکان خود را به آن منسوب میدانست .

و در مورد کوه دنا و تقدس باستانی آن باید گفت کلمه دنا باحتمال قوی در اصل ( دئنا ) یعنی دین است محمد جواد مشکور در این باره مینویسد : دین در زبان اوستایی و کتاب زردشت بصورت دئنا آمده که به معنی وجدان و ضمیر پاک است . ۳ و پرفسور کریستن سن نیز مینویسد : دئنا یا دین یک اصطلاح مذهبی بسیار مهم و اساسی است که بگمان من ینبرگ معمای این کلمه ظاهراً مبهم و متناقض را حل کرده است . دئنا به معنی روان مجذوب مؤمن میباشد ، سپس جمع روانهای مجذوب را گویند یعنی جمعیتی که دارای آئین نیایش مشترک است یا به عبارتی ( امت زردشتی ) ۴ ، ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه در بحث نوروز و علت پیدایش آن می نویسد : کوه دما ( دنا ) ، که در فارس است هر شب نوروز برآن برقهایی می درخشد خواه هوا صاف باشد یا ابر . و در مورد ناپدید شدن کیخسرو و پادشاه دادگستر کیانی در کوه دنا ، ابوریحان بیرونی میگوید : که در روز نوروز بزرگ یعنی روز ششم فروردین بر هوا عروج کرد ۵ . و طبری می نویسد : کیخسرو نهان شد بعضی ها گفته اند گوشه گرفت و کس ندانست کجا مرد و مرگش چسان بود ۶ابوعلی مسکویه در تجارب الامم خود میگوید : کیخسرو پنهان شد ، برخی گویند که برای پرستش یزدان پنهان گردید و کس نداند که در کجا مرده است ، پاره ای جز این گویند ۱

ابن اثیر مینویسد : پس از آن کیخسرو از ایشان جداگشت و پنهان شد ، کس ندانست بر سر وی چه آمده و کی درگذشت ، برخی دیگر این داستان را به گونه ای دیگر بازگفته اند ۲ .

نکته قابل تأملی که در چند اظهار نظر اخیر وجود دارد می رساند گرچه مورخین مزبور به محل دقیق و ناپدیدشدن کیخسرو نمی پردازند ولی همگی با اشاره باینکه پاره ای جز این گویند یا بعضی دیگر این داستان را بگونه ای دیگر گفته اند در واقع قرینه ای است اشاره بهمین داستان شفاهی و سینه به سینه ای مورد نظر .

اما با توجه به مجموع اظهار نظرهای حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیاء « تاریخ شاهان و پیامبران » و تکمیل آن بوسیلة حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده که به محل وقوع این داستان نزدیک تر بوده اند محل ناپدید شدن کیخسرو و عقیدة عامه در این خصوص مورد تأئید قرار می گیرد .

حمزه اصفهانی می نویسد : ایرانیان چنین پندارند که وی پیامبر بود و در اخبار ایرانیان آمده است که کیخسرو در میانه انتهای فارس و آغاز اصفهان کوه سرخی بنام کوشید است و در آنجا اژدهایی است که بر کشتزارها و آدمیان تسلط یافته .

 

وی بدانجا رفت و اژدها را بکشت و آتشکده ای بر کوه بنیاد نهاد که به آتش کوشید معروف شد ۱.

و حمدالله مستوفی در سال ۷۳۱ ه . ق بروشنی بیشتر می گوید : گروهی گویند که کیخسرو در ( دمه ) بمرد . در کوه دنا به کوه گیلویه ، که دمه یکی از گردنه های دامنه جنوبی دنا بهمین نام باقیست ۲ .

مؤلف فارسنامه ناصری در ذیل تلخسروی می نویسید : در میانه اهالی کوه گیلویه مشهور است که شاه کیخسرو کیانی بر تل بلندی در این صحرا بنشست و اهالی ایران را بخواست و شاه لهراسب را ولیعهد سلطنت خود فرمود و در شمال گنجه « دهی در ۱۰ کیلومتری شمال یاسوج » بمسافت دو فرسخ چشمه ای است که آنرا چشمه ( بشو ) گویند و این کلمه فعل امر از شستن باشد . یعنی از جانب خدای تعالی وحی به کیخسرو رسید که در این چشمه تن شویی و غسل را بعمل آورد و در میانه شمال و مشرق گنجه بمساحت دو فرسخ کتلی است یعنی گردنه و عقبه که آنرا بزبان ایل کوه گیلویه مله بیژن گویند در این کتل بیژن و همراهان کیخسرو از باد و برف هلاک شده اند ، حضرت فردوسی فرموده است (۰۰۰۰۰۰۰)۳ و احمد اقتداری در جغرافیای تاریخی خوزستان و کهگیلویه و ممسنی در اهمیت تاریخی و استحکام رشته کوههای دنا میگوید : به دوران هخامنشیان و سپس بدوران اشکانیان و ساسانیان کوههای سر بفلک کشیده دامنه های قله دنا دیوارهای بزرگ و بلندی بوده اند و در غالب مواقع سال فیر قابل عبور حتی برای اسب سواران و پیادگان ۱ و همچنین در دیگر تألیفات متأخر هر جا سخنی از این استان رفته است اشارات مشابهی به موارد بالا گردیده است . مثلاً در کتاب ایلها و چادر نشینان ایران میخوانیم که : اقوام کهگیلویه در قسمت مشرق و مغرب ارتفاعات در بند پارس زندگی می کرده اند و از گذشته های بسیار دور انزانی و انشانی نامیده شده اند و در تمام حکومت سلسله های ایلامی نقش جنگ ، صلح ، یاری و دشمنی داشته اند و چون سفراء بابل سومر و اکاد از بین النهرین به سرزمین سوزیان یا خوزستان ایلامی رسیده اند ، از قلل این کوهستانها و از جنگلها و بویژه از مردان جنگی و دلیر آن در گزارش ها و الواح خود یاد کرده اند ۲ . و همینطور در جای دیگر میافزاید که : مردم بومی این سرزمین براین باورند که کیخسرو کیانی بر روی همین تپه ( تلخسروی ) سپهداران خود را اندرز داد و لهراسب را به جای خود برگزید و سپس به سوی گردنه بیژن و چشمه بشو در مرتفعات کوه دنا رفت و پس از استحمام در چشمه سار بشو در غاری آرمید و سنگ شد و جاودان بماند تا در آینده به اراده خدای بزرگ فروغ زندگی یابد ، جان گیردو ایران را از پلیدی ها و دشمنان برهاند ۳ . و همچنین برای اطلاعات بیشتر میتوان به مردم و شاهنامه تألیف انجوی شیرازی مراجعه نمود ۴ . که همة اینها نشانگر استحکام و دیرپایی این عقاید و تسلسل نژادی و فرهنگی و تاریخی و تقدس دنا بعنوان مظهر پاکی و روشنایی و جاودانگی پاک سرشتان تاریخ و اسطوره ایران می باشد .

اشاراتی که در قرون اولیه اسلامی در مورد این داستان وجود دارد میرساند که قطعاً منشأ این داستان در قرون و اعصار بسیار کهن و قبل از سروده شدن شاهنامه بوده و اظهار نظر طبری « متولد ۲۲۴ ه . ق » مؤید این قضیه است .

اما در مورد وجود سلسله کیانیان ، دانشمندانی مثل هر تل و هر تسفله عقیده دارند که بین پادشاهان داستانی کیانی و شاهان تاریخی هخامنشی ارتباطی وجود دارد و وسعی در اثبات آن نوده اند ولی کریستن سن در کتاب کیانیان خود این نظر را نادرست میداند ۱ . و نگارنده بدون آنکه اصراری در اثبات سلسله پیشدادی و کیانی و ارتباطات تاریخی آنها داشته باشد ، یادآور می شود ، حکومت و تمدن درخشان ایران زمین بنام حکومت ایلام که دقیقاً بر جغرافیای امروزی زاگرس مطابقت داشته و اصولاً ایلام از ریشه الام بمعنی سرزمین بلند نامی بجز زاگرس امروزی نبوده که به کلی از چشم اغلب مورخین و صاحبنظران ما پنهان و بی بها و نادیده گرفته شده ، چنانکه اغلب قریب باتفاق مورخین با رونویسی کلیشه ای ، شروع تاریخ ایران را از مادها آغاز میکنند و به تمدنی که پیش از هزاره سوم قبل از میلاد شروع و حداقل ۲ هزار سال بطول انجامیده است اشاره ای نمی شود ، گویی که اصولاً این تمدن مربوط به ایران نبوده است .

در حالیکه سازندگان این تمدن کهن و طولانی با همه نشیب و فرازها و رویدادها و جنگها و داستانهای آن صاحبان اصلی و اولیه و بومی و نژاده و اصیل و برخواسته از همین سرزمین بوده اند که گرچه در الواح و کتبه های باقیمانده از شوش و چغازنبیل و ایذه و گورانگون ۱ ولیان ۲ و بیضا ۳ تا تمدنهای مجاور آشور و بابل و کلده و سومر ، سرخطهای مهمی در مورد این تمدن به دست آمده است اما در قیاس با تمدن طولانی دو هزار ساله اطلاعات اندکی به صورت مدون از آنهمه ماجرهای تاریخی در دسترس قرار گرفته است .

با این وجود باید پرسید آیا تاریخ دو هزار ساله ای در دورانی که جنگ و کشمکش و یورش و دفاع از اصلی ترین و روزمره ترین امور ، بخصوص با همسایگانی بشدت متعرض و نظامی چون آشور یا دیگر همجواران چون بابل و سومر و کلده نمی توانسته منشأ بسیاری از داستانها و اسطوره های ما باشد ؛ و در مورد این داستان خاص منهای شاخ و برگهایی مثل عقیده به عروج و زندگی جاودانه یا زندگی دوباره و جام گیتی نما ، نمی تواند با گوشه گیری و اعتکاف یکی از پادشاهان ایلامی یا شاهان محلی ایالت بسیار مهم انشان که کهگیلویه و بویراحمد فعلی در مرکز آن قرار داشته و در حین مسافرت بکوه دنا دچار این بلای طبیعی گردیده مطابقت داشته باشد ؟

آیا داستانهای اسطوره ای سلسله پیشدادیان و کیانیان در شاهنامه نمیتواند با تاریخ تمدن فلات ایران و حکومت سلسله های ایلامی و انشانی مترادف باشد ؟

اما هدف اصلی و نهائی از بازگویی ا‍ین داستان این است که ماهیت این قصه و داستانهای مشابه هر چه میخواهد باشد ، خواه صرفاً آنرا اسطوره تلقی کنید یا واقعیت یا تلفیقی از هر دو ، جاودانگی و طراوت این داستان از پس چندین هزارسال گردوغبار و حوادث بیشمار تاریخ ، نشانگر عمق دلبستگی و پایبندی و دیرپائی مردم این دیار به فرهنگ پاک و تقدس وشکوه هویت ایران زمین میباشد .

 

منبع: http://www.aftabir.com

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.