شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

سفر به سرزمین لی لی پوت ها روستاي ماخونك

سفر به سرزمین لی لی پوت ها روستاي ماخونك

ماخونیک ، روستایی است معروف به روستای لی لی پوت های ایران. روستایی که بخاطر ساکنان یک متر و چهل سانتی متری اش شهره عام و خاص شده است.

می گویند روستای ماخونیک هیچ سابقه تاریخی مکتوبی ندارد و فقط کلنل چارلز در زمان ناصرالدین شاه در کتاب سفرنامه خراسان و سیستان به توصیف این منطقه اسرارآمیز پرداخته است.

ملخ باریده در این شهر و جا به جا صدایی مبهم و مرموز می شنویم. پا از روی زمین برنداشته و وارد مهمانسرا نشده ، می شنویم «باد آمده ؛ باد نارنجی.»

از مهمانسرا بیرون می آییم و پا می گذاریم به جایی که تا چند لحظه قبل نبود؛ میدانی از کارزار درختان کاج و باد و ماسه و ماسه ها رنگ از چهره شهر گرفته اند. می پرسیم: این باد معروف است؟

پاسخشان این است: این باد، یکی از بادهای معمولی اینجاست.

لنز دوربین در نیم دقیقه ای که پوشش از آن گرفته ایم ، یکسره ماسه و خاک می شود و می گوییم اینجا بیرجند است ، وای به این که برسیم ماخونیک.

سراغ میدان غفاری را می گیریم. راننده ها ایستاده اند. دیگر نه باد هست و نه باران گل و نه خنکای غروب و نه سکوت جمعه ای که رسیده ای به بیرجند، اینجا میدان غفاری است و راننده ها کلافه از گرما در انتظار پر شدن مسافران هستند و مسافران در انتظار نشستن راننده و ماشین در انتظار استارت.

می گویند گرما گاهی در تابستان چنان لاستیک ها را می ترکاند که راننده بیچاره نمی داند دیگر به چه اعتماد کند، وقتی لاستیک ها و گرما و آسفالت جاده ها این گونه ناامنی می آورند.

می پرسیم هراسمان را بیشتر از این نکنید. می خواهیم برویم ماخونیک. ما را می برید؟

راننده اول می گوید: ماخونیک ناامن است.

راننده دوم می گوید: عبدالمالک ریگی آن اطراف پناهگاه دارد.

راننده سوم می گوید: چرا می روید ماخونیک ، بیایید برویم نهبندان.

راننده چهارم می گوید: تا نهبندان ۱۰ تومن می شود اما تا ماخونیک مسافر نیست.

می گوییم: ما پول چهار مسافر را می دهیم. ما را می برید؟

راننده اولی به دومی نگاه می کند و دومی به سومی و چهارمی جواب می دهد: رفت و برگشت یا فقط برگشت؟ رفت و برگشت.

می گوید: باشد ۲۵ تومن می گیرم.

می گوییم: مگر نگفتید ۱۰ تومن؟

نگاه می کنند به هم. اولی به داد چهارمی می آید: بله. اما کسی نمی رود آنجا.

همراهم می گوید: قبول.

● آنچه از ماخونیک می دانستیم

پیش از این که حرکت کنیم به طرف بیرجند، خوانده بودیم درباره روستایی که این طور مشتاق بودیم آن را از نزدیک ببینیم. خوانده بودیم:

ورود تلویزیون به روستای ماخونیک ممنوع است. مردم آن را شیطان می دانند و ام الشیطان می خوانندش.

مردم با حیواناتشان یک جا زندگی می کنند.

ماخونیک ، روستای لی لی پوت هاست.

مردم ماخونیک چای نمی نوشند.

مردم ماخونیک سیگار نمی کشند.

مردم ماخونیک گوشت نمی خورند.

ماخونیک روستایی است...

همه اینها کنجکاومان کرده بود تا برویم به بیرجند که بعد مطابق نقشه راهی مسیری شویم که راننده ها درست یا نادرست ، مسیرش را خطرناک دانستند.

بعد از مومن آباد راننده به فرعی می رود و نشانمان می دهد که اگر از آن مسیر که آمدیم مستقیم می رفتیم می رسیدیم به نهبندان.

تازه انداخته ایم به بخش ماخونیک که پیرمردی را می بینیم کنار جاده ایستاده و گله گوسفندانش در علفچر بی علف هیچ می بلعند. پیش از دیدن این علفچر عکسی از تابلویی گرفته ایم که نشان می دهد مسیر جنوبی به طرف زاهدان و ایرانشهر می رفت ؛ زاهدان ۴۳۵ کیلومتر. ما از سمت چپ و از میان تپه ماهورها پیش می رویم.

پیرمرد چوپان را که نگاه می کنیم ، گرممان می شود. صورتش یک سر چروکیده از این گرما و سختی روزگار و سربندش ، گرم ترمان می کند. حال و احوال می کنیم با او.

سلام پدر جان!

بنده سلام علیکم.

از کجا تشریف می یارین؟

تهران.

تهران؟

یه پسرم چند سالی هست که رفته تهران. خبری ازش ندارم. اگر دیدین بگین یه خبری از پدر پیرش بگیره. فامیلیش هم حیاتیه.

همراهم به من نگاه می کند و می خندد. بغض گلویم را می گیرد. همراهم می گوید: به تصور او لابد تهران اندازه مومن آباد یا در نهایت اندازه بیرجند است.

هنوز دارد سوال پیچ مان می کند که راننده می راند طرف جاده ای که از میان سنگهای آتشفشانی می گذرد.

می پرسیم: اینجا را می شناسین؟

می گوید: کارمان اینجاست.

می خواهم بگویم شما که نمی آمدید این طرف ، چطور کارتان اینجاست.

می گوید: خب مدتی است این ریگی و اینا اینجا را ناامن بکردن.

اطلاعات ما اطلاعاتی کاملا رسمی بود که در ۱۴۰ کیلومتری جنوب شهر بیرجند و در نزدیکی مرز ایران و افغانستان ، روستایی دور افتاده وجود دارد با خانه های کوچک کاهگلی که ۱۲۰ خانوار و جمعیتی حدود ۶۰۰ نفر.

خوانده بودیم مردمان آن دیار را با مظاهر تمدن امروز آشنایی نیست.

۶۰۰ زن و مرد و کودک و پیر و جوان روزهایشان را در روستای خشک و کم باران با بادهای سخت و مداوم در شرایطی سخت و دشوار به شب می رسانند و کودکان به مکتبخانه می روند و کارشان فراگیری قرآن است.

تمام دانسته های ما اینها بود و این دانسته ها بود که آتش دانستن درباره این مردمان خاص را بیشتر می کرد.

راننده می گوید: الان که دیگه مثل قدیم نیستن. دیگه خانه بهداشت بششان دارو و قرص آهن و قطره داده و قدشان را رسانده به ما.

می پرسیم: قدیم را یادتان می آید؟

می خندد: زیاد از اهالی قدیم نیستم. البت اول بار بیست سال قبل اونجا رفتن کردم.

● موقعیت جغرافیایی ماخونیک

روستای ماخونیک از نظر تقسیمات کشوری جزو دهستان درح ، بخش سربیشه و شهرستان بیرجند از استان خراسان جنوبی به شمار می رود. این روستا در جنوب غربی شهرستان بیرجند و در ۶۰ درجه و ۲۴ دقیقه طول شرقی و در ۳۲ درجه و ۲۷ دقیقه عرض شمالی و در فاصله ۱۴۳ کیلومتری این شهرستان قرار دارد.

منطقه ماخونیک از ۱۲ آبادی تشکیل می شود که روستای ماخونیک بزرگترین آنهاست. معمولا تمامی ساکنان این ۱۲ روستا را در شهر به نام ماخونیکی می شناسند. این روستاها عبارتند از ماخونیک ، کفاز، چاپنسر، توتک ، سفال بند، سولابست ، لجونک (سفلی و علیا)، کلاته بلوچ ، دامدامه ، میش نو، خارستو و جلارو. اهالی این روستاها از نظر مذهب ، معیشت ، شیوه زندگی و اوضاع اجتماعی با یکدیگر وجه اشتراک زیادی دارند، ولی غالب این روستاها اصل و نسب خود را از روستای ماخونیک می دانند و گفته شده که افرادی از ماخونیک رفته و این روستاها را تشکیل داده اند.

درباره وجه تسمیه ماخونیک نیز حرفهای بسیاری وجود دارد از جمله این که:

در گذشته عده ای از ماموران دولت به این روستا آمده و اهالی به گرمی از آنها استقبال نکرده اند و با آنها برخورد سردی داشته اند و آنها این نام را برای روستا انتخاب کرده اند.

روستای ماخونیک از شمال به روستای لجونگ ، از غرب و شمال غرب به توتک و سفال بند، از جنوب و جنوب شرق نیز به روستای باغ سنگی محدود می شود.

زمستان های ماخونیک سرد و تابستان ، هوا گرم و خشک است. سالهاست برف نباریده ، اما اهالی به خاطر دارند که گوسفندان و مردم نتوانسته اند از روستا خارج شوند.ماخونیک تجربه خشکسالی و قحطی در ۴۵ سال قبل را دارد که گوسفندان از تشنگی هلاک شدند و مردم برای رفع گرسنگی ، شوربا و علفهای کوهی می خوردند و عده ای نیز از گرسنگی مردند. مردم شناسان می گویند اکنون دیگر قد مردم ماخونیک کوتاه نمانده ، چنان که می گفتند زمانی از ۱.۴۰سانتی متر فراتر نمی رفت و به مرور، آنها قدهای معمولی یافته اند

منتظریم چیزی بگوید، اما سیگارش را روشن می کند و خیره می شود به مسیری که دیگر دشت است و دو سویش پر از بوته های بیابانی ، اما سبز.

همسفرم می گوید: موبایلم دیگه آنتن نمی ده.

می گویم: یعنی چی؟ اینجا که باید بدهد ، نمی دهد؟

راننده می خندد و می گوید قدیم زیاد می رفتن اونجا، اما خیلی وراست دیگه ساکته این جاده.

روستای ماخونیک از نظر تقسیمات کشوری جزو دهستان درح ، بخش سربیشه و شهرستان بیرجند محسوب می شود. این روستا در جنوب غربی شهرستان بیرجند و در فاصله ۱۴۳ کیلومتری این شهرستان واقع شده است.

ماخونیک ، روستایی است معروف به روستای لی لی پوت های ایران. روستایی که قد مردم آن شهره عام و خاص است.

مردم شناسان می گویند اکنون دیگر قد مردم ماخونیک کوتاه نمانده ، چنان که می گفتند زمانی از ۱.۴۰ سانتی متر فراتر نمی رفت و به مرور، آنها از قدهای معمول برخوردار می شدند.

منطقه ماخونیک از ۱۲ آبادی تشکیل می شود که روستای ماخونیک بزرگترین آنها به شمار می رود. اهالی روستاهای کل منطقه در زمینه مذهب و آداب و رسوم با یکدیگر مشترک هستند.

● ماخونیک اینجاست؟

راننده می گوید: رسیدیم.

اولین چیزی که نگاه همسفرم را خیره می کند، پاهای خاکی کودکان و آب از بینی روان است. آفتاب می سوزاند. مثال ظهر تهران می ماند در اوج مرداد. راننده می گوید: الان ساعت ۷.۰۰ صبح است. کی برمی گردیم؟

پیش از آن که به فکر برگشتن باشیم ، تعجبمان از صبح است و ساعت ۷.۰۰ و این همه گرما.

چشم می چرخانیم سبزه ببینیم تا کمی خنک شویم. نیست. همسفر می گوید: چرا هست ، بعضی خانه ها تک شاخه درختی دارند در آغوش خود.

ماخونیک اینجاست؟

اینجا که خانه های بزرگ و شهری هم دارد. خانه بهداشت دارد. مدرسه دارد. فروشگاه ، تعاونی و مسجد دارد.

پیرمردی می گوید: اینها را این سالها ساختن. بیکاریم آقا. باران هم نمی بارد.

مردم ماخونیک ، مسلمان و اهل تسنن هستند. کارشان ، کارگری در معدن گرانیت روستا و قالیبافی است. بز، همدم همیشگی شان و فقر همراه دیروز و امروزشان.

ماخونیک از سه جزو ما، خونی و ایک تشکیل شده که خونی در عربی به معنی چشمه است و ماخونیک شاید به معنی چشمه ماه یا چشمه ماد باشد. ولی در واقع بسیاری از اهالی معتقد بودند به علت سردی و خنکی بیش از حد هوا، این روستا، ماخونیک نام دارد.

پیرمردی که در ورودی روستا ایستاده در پاسخ به ما، وقتی از او خواستیم معنای ماخونیک را بگوید، گفت: ماخونیک یعنی سرما. یعنی فقر. یعنی فلاکت. یعنی نداری.

وقتی خواستیم از آنها که عکس گرفتن از زنها را گناه می دانند عکس بگیریم ، گفتند: عکس به چه درد ما می آید. پول می شود مگر ما را؟

پیرمرد دیگری گفت: هر روز آدمهای زیادی می آیند و از ما عکس می گیرند، درباره ما می نویسند و معروف شده ایم ، اما کسی به داد بیکاری ما، به داد نداری ما نمی رسد.

پیرمرد دیگری حرفش را پی گرفت و گفت: ۱۲۰ خانواریم ما.

تنها پیرمرد دیدیم و زنهایی با چادرهای روشن و کودکانی پابرهنه. فقر، جوانان را از ماخونیک فراری داده است.

زنها و کودکان پا برهنه هرکدام مشتی فسیل در دست دارند و این گونه محبت می خواهند، با فروش فسیلهای حلزون ها و صدفها و شاخ بز و...

ماخونیک روستای مردم باصفایی است که در گرما و خاک و یکرنگی شان ، درختی در خانه دارند و کودکان شان را با پابرهنگی آموخت می کنند.

می گفتند اینجا دختر و پسرهای جوان باید ۳ سال با هم نامزد بمانند تا به عقد هم درآیند.

آنتن تلویزیون ها روی سقف خانه ها توجه من و همسفرم را به خود جلب می کند. می خندیم به مادر شیطان و بعد همسفرم می گوید: بزها هم که آغلشان جداست.

راننده می گوید: نگفتم دیگر مردم قدشان لی لی پوتی نیست. راست می گوید. مردم ماخونیک مردمی هستند مثل بقیه مردم و تنها به خاطر دارند که اجدادشان از مهاجران افغانی بوده اند که ۳۰۰ سال قبل روستای ماخونیک را بنا نهاده اند. اکنون دیگر خانه های با سقفهای کوتاه و دیوارهای کم ارتفاع کاهگلی جای خود را به دیوارهای بلند و درهای فلزی داده اند.

از ماخونیک در آمده ایم و دارم مدام به این فکر می کنم که ماخونیکی ها می گفتند کار نداریم و آسمان نیز، بارانش را دریغ کرده از سرمان.

می گفتند ما هم مسلمان هستیم.

می گفتند ما هم ایرانی هستیم.

می گفتند ما هم انسان هستیم.

می گفتند به داد ما برسید.

 

 

منبع: http://www.aftabir.com

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.