شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

مرد سفر باش

مرد سفر باش

مرد عجیبی است؛ آنقدر شوق و شور دارد که باورنکردنی است. عاشق سفر و طبیعت است. شاید چون در طبیعت به دنیا آمده و زندگی کرده. می‌شود گفت بیشتر نقاط دنیا را دیده است اما هیچ کجا برایش مثل زادگاهش «شاهسون» نیست...

محمدعلی اینانلو می‌گوید تمام لحظه‌های زندگی‌اش را به معنای واقعی زندگی کرده. در «سفرنامه نوروزی»مان از او خواسته‌ایم تا درباره نوروز و خاطرات سفرهایش برایمان بگوید.

خیلی از آدم‌ها وقتی خسته می‌شوند، سفر می‌روند. شما که دائم در سفر هستید، برای رهایی از این خستگی چه می‌کنید؟

باز هم به سفر می‌روم، حتی اگر تکراری باشد، هرچند که هیچ‌گاه سفر‌هایم تکراری نمی‌شوند.

منظورتان چیست؟

در هر سفرم معمولا اتفاق‌های تازه‌ای می‌افتد چون هم مکان‌های تازه‌ای را کشف می‌کنم و هم با آدم‌های جدیدی آشنا می‌شوم. از قدیم گفته‌اند نه در جایی بمان و نه در حالی.

اولین خاطره‌ای که از نوروز به یاد می‌آورید، چیست؟

پدرم خیلی به برگزاری مراسم نوروز و اساسا سنت‌های ایرانی اعتقاد داشتند، مثلا در هر شرایطی باید جشن چهارشنبه‌سوری را برگزار می‌کردیم و اولین نفری هم که از روی آتش می‌پرید، پدرم بود. حتی یادم است سال تحویل هر ساعتی از شبانه‌روز که بود، باید با لباس نو سر سفره حاضر می‌شدیم، آن هم با لباس‌های رسمی‌ مثل کت و شلوار که اکثرا هم جنس مخملی داشتند و نشستن با آنها خیلی سخت بود.

لباس‌هایتان را از کجا می‌خریدید؟

از فروشگاه جنرال مد در کوچه برلن.

سفره هفت‌سین هم داشتید؟

البته! گاهی دستبرد هم می‌زدم (می‌خندد) وقتی پدر و مادرم مشغول خواندن دعای سال تحویل می‌شدند، من یواشکی تخم‌مرغ‌ها را کش می‌رفتم. البته بیشتر وقت‌ها مادرم متوجه می‌شدند.

با عیدی‌هایتان چه می‌کردید؟

معمولا در آن سال‌ها پدر‌ها عیدی بچه‌ها را می‌گرفتند و قول می‌دادند که پس بدهند و هیچ‌وقت هم این اتفاق نمی‌افتاد ولی من زرنگ‌تر از این حرف‌ها بودم. عیدی‌هایم را به پدرم نمی‌دادم، آنها را جمع می‌کردم و چیزی که دوست داشتم می‌خریدم؛ مثلا ماشین کوکی.

اهل یادگاری جمع‌کردن هم هستید؟

بله، زمانی خیلی این کار را انجام می‌دادم، به‌خصوص به هر جایی که سفر می‌کردم، یک چیزی از آنجا می‌آوردم؛ از آفریقا، کانادا، چین و... یادگاری‌های زیادی آوردم اما از آنجا که آموخته‌ام که سبک زندگی کنم، خیلی از آنها را بخشیده‌ام.

شما سفرهای زیادی رفته‌اید. چقدر فرصت دارید به درون خودتان سفر کنید؟

من در همه سفرهایم به درون خودم هم سفر می‌کنم. در طبیعت اگر نتوانی به درون خودت سفر کنی، نمی‌توانی طبیعت را بشناسی.

طبیعت به شما چه آموخته است؟

خیلی چیزها؛ اینکه چطور زندگی کنم، چطور با مردم کنار بیایم و در برابر مشکلات زندگی صبر داشته باشم و چگونه به خدا نزدیک شوم.

می‌دانم که شما زندگی ایلاتی را تجربه کرده‌اید. دلتنگ این نوع زندگی نیستید؟

سعی می‌کنم خیلی به این موضوع فکر نکنم. چیزی که گذشته دیگر گذشته ولی آن نوع زندگی قطعا در خاطراتم ثبت شده است.

تفاوت طبیعت دوران کودکی‌تان با طبیعت امروز چیست؟

یک زمانی از در بازار که وارد می‌شدی، بوی عطر چلوکباب شمشیری می‌آمد. الان هم چلوکباب می‌خوریم، اما دیگر آن طعم را ندارد. آدمی‌ گاهی از کوچک‌ترین اتفاق در زندگی‌اش لذت می‌برد، مثل پرواز یک پروانه، اما متاسفانه زندگی امروز با تمام امکاناتش دیگر لذت‌بخش نیست. طبیعت امروز هم دیگر مثل قدیم‌ها نیست.

قشنگ‌ترین مکان ایران از نگاه شما کجاست؟

نمی‌توانم انتخاب کنم چون طبیعت ایران بسیار زیباست ولی می‌توانم بگویم کامل‌‌ترین طبیعت ایران را در شاهرود می‌توانیم ببینیم؛ کویر، کوه، دریاچه و... در کنار هم به خوبی دیده می‌شوند.

تا به حال از آسمان کویر ستاره چیده‌اید؟

بله، آنقدر آبدار و خنک است که حد ندارد.

آیا در این ستاره‌چینی چیزی به یادگار نگه داشته‌اید؟

تا زمانی که از چیزی درست استفاده کنی، به نوعی در وجودت و در جایی به یادگار می‌ماند.

امروزه حتی برخی از افرادی که در روستا‌ها زندگی می‌کردند، غرق زندگی شهری شده‌اند. پیشنهاد شما برای فرار از این زندگی روزمره و خالی از سفر و طبیعت چیست؟

متاسفانه این مشکل جامعه ماست اما من هیچ‌وقت اجازه ندادم زندگی سوار من شود بلکه من سوار او شده‌ام. اگر کارت را دوست داشته باشی، همین خودش یک تفریح بزرگ است. به هر حال فکر می‌کنم باید بخشی از زندگی را به سفر و طبیعت اختصاص دهیم تا به ربات تبدیل نشویم.

اما در این شرایط اقتصادی واقعا سفر رفتن سخت است. قبول دارید؟

بله، خیلی‌ها دخل و خرجشان با هم یکی نیست اما با مدیریت مالی و پس‌انداز می‌شود سفر رفت.

چه کنیم در سفر به‌ ما خوش بگذرد؟

اصولا سفر کردن آدم را تازه و باطراوت نگه می‌دارد و کمک می‌کند از بیماری‌ها دور بمانیم. برای اینکه سفر خوبی داشته باشیم، باید از قبل برنامه‌ریزی کنیم و آگاهانه به سفر برویم. به نظر من فقط مقصد مهم نیست بلکه مقصود هم مهم است.

متاسفانه در سال‌های اخیر شاهد از بین رفتن آثار باستانی زیادی در کشورمان هستیم. نظرتان درباره این نوع ویرانی‌ها چیست؟

متاسفانه انگار مدیران و برخی از مردم به این آثار علاقه‌ای ندارند. چرا باید روی آثار باستانی یادگاری بنویسیم یا جنگل را به آتش بکشیم؟ اگر می‌خواهیم برای نسل آینده طبیعت و آثار باستانی باقی بماند، باید مواظب باشیم.

فکر می‌کنم هرگاه با این خرابی‌ها روبرو می‌شوید دلتان می‌شکند.

بله، خیلی زیاد. چند سال پیش سفری به کانادا داشتم و چیزی حدود ۸ هزار کیلومتر از این کشور را گشتم؛ از کبک گرفته تا آبشار نیاگارا و کوه‌های راکی اما یک پوست پیاز آنجا ندیدم ولی سواحل کشورمان پر از پوست پفک، چیپس، کیک و... است، خب حیف است، چرا باید به این میراث و طبیعت بی‌تفاوت باشیم؟

بیشتر مایل بودید در کنار کدام یک از افراد تاریخ قرار می‌گرفتید؟

کوروش بزرگ، عباس‌میرزا و لطفعلی‌خان زند.

چقدر با تاریخ عجین هستید؟

علاقه زیادی به تاریخ دارم و در کنار آن حقوق، طب و روان‌شناسی را هم مطالعه می‌کنم و از هرکدام چیزهایی را آموخته‌ام. مثلا می‌توانم جان یک نفر را در مواقع اضطراری نجات دهم.

فکر می‌کنم از مادرتان هم چیزهای زیادی آموخته‌اید. درست است؟

بله، مادر من چند سال پیش فوت کرد. او زن مدیر و باقدرتی بود چون به هر حال زن خان بود و قدرت خاصی داشت.

در خانه شما قوانین خاصی هم وجود داشت؟

بله، مقررات خاصی داشتیم ولی من گاهی از عمل به آنها طفره می‌رفتم. مثلا یادم است اجازه نداشتیم با افراد تهیدست نشست و برخاست کنیم، اما من در مدرسه با یکی از بچه‌هایی که پدرش حلبی‌ساز بود، دوست شدم و بعدها فهمیدم که مادرم هم دورادور به آنها کمک می‌کرده. مادرم ابتدا مخالف این دوستی بود، اما بعد او را به‌عنوان دوستم پذیرفت.

عادت منحصربه‌فرد خانواده شما؟

ما هیچ‌وقت عادت نداریم یکدیگر را ببوسیم، حتی وقتی که از سفر برمی‌گردیم. من به یاد ندارم پدر یا مادرم مرا بوسیده باشند. هر موقع هم که از سفر برمی‌گشتم، پدرم می‌گفت از شکار چه خبر؟

غذای خاصی هم می‌خوردید؟

شاهسون‌ها آش دوغ مخصوصی دارند. کیک را هم یک جوری درست می‌کنند که من جای دیگری ندیده‌ام. آن را با کره، شکر و دارچین می‌پزند. یک پلویی هم درست می‌کردیم به نام چوک که با شیر، کشمش و خرما تهیه می‌شد و بعد آن را با نیمرو یا گوشت می‌خوردیم. یادم است که ما اصولا مرغ را غذا حساب نمی‌کردیم. (می‌خندد)

با غذاهای امروزی چطورید؟

سعی می‌کنم خیلی استفاده نکنم. آشپزی را خوب بلدم. مثلا چند وقت پیش کشک بادمجانی برای خودم درست کردم که نگو و نپرس!

از موسیقی طبیعت بگویید.

به‌نظرم کسی که به طبیعت برود ولی حواس پنج‌گانه‌اش کار نکند، از آن چیزی نفهمیده. وقتی صدای بلبل را می‌شنوی، او کاملا حس می‌کند. من موسیقی طبیعت را خیلی شنیده‌ام ولی لزوما این موسیقی در آواز یک بلبل یا چهچهه او نیست، یک موقع می‌تواند در خش‌خش برگ‌ها باشد.

هنوز هم جایی مانده که دوست داشته باشید،‌ بروید؟

بله، در گوشه و کنار ایران و جهان مکان‌هایی باقی مانده است که حتما برنامه‌ریزی می‌کنم و می‌روم، البته اگر عمری باقی بماند.

آخر سفرهای شما کجاست؟

هیچ‌ سفری آخر ندارد. شما پس از مرگ هم سفر دیگری را آغاز می‌کنید.

دوست دارید آخرین تصویری که با خود می‌برید چه تصویری باشد؟

یک جایی نشسته‌ام و یک منظره بزرگ و زیبا روبرویم است. درونم را می‌بینم و به جزئیات هم دقت دارم؛ آسمانی پر از ابر و افق.

این منظره را دیده‌اید؟

در شاهرود این نوع تصاویر زیاد وجود دارد. برای همین هم وصیت کردم مرا آنجا دفن کنند.

مهم‌ترین شباهت و تفاوت شما با مارکوپولو؟

آدم‌هایی مثل ما که دائم در سفرند، سختکوش و سخت‌جان هستند و هیچ‌گاه هم ناامید و مایوس نمی‌شوند. تفاوت من با مارکوپولو این است که او از طرف فردی مامور شده بود که به این سفرها برود اما من خودم دوست دارم این کار را انجام دهم و تنها امیدم هم به خداست.

 

منبع: aftabir

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.