شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

دیدار از شهر قنات و قنوت و قناعت

دیدار از شهر قنات و قنوت و قناعت

علی درستکار از در هم تنیدگی عبادت و خدمت به خلق در یزد می گوید

من دوم دی ۱۳۴۶ در تهران، آن هم در جنوب شهر تهران‌ به‌دنیا آمدم. پدرم مغازه‌دار و کدخدای ده قلعه‌مرغی تهران بود‌ و پدربزرگم به صورت شریکی گرمابه حقیقت را داشت‌. تصویری که از قلعه‌مرغی از دوران کودکی در ذهنم باقی مانده شامل همان گرمابه عمومی و همجواری چند گاوداری سنتی و چند مغازه‌دار دیگر مثل آقا رشید سلمانی است. اغلب ساکنان محله ما آذری بودند، بنابراین محبت‌های این قوم شریف هموطنم همواره در خاطرم هست. البته متناسب با شرایط روز، فقر و فضای سنتی غیربهداشتی آن دوره و محله را نیز به یاد دارم. خیابان‌های تنگ و کم‌ظرفیت و پرترافیک و آلوده آن زمان تهران نیز در خاطرم هست. تا این که در دهه‌۷۰ تحولات اساسی در این شهر رخ داد و چهره آن را کاملا متفاوت کرد.

ما در این محل زندگی می‌کردیم تا این که مهاجرت معکوسی به یزد کردیم. من و دو برادر دیگرم در تهران به دنیا آمدیم و دو‌ فرزند بعدی خانواده ما در یزد متولد شدند. حضور اجتماعی من در یزد که از رفتن به کلاس اول آغاز می‌شد، فضای خاصی را از جنبه‌های گوناگون برایم ایجاد کرده بود. در آن سن چون فرصت مقایسه شهرهای مختلف را نداشتم، به فکر یافتن ویژگی‌های خاص این شهر نبودم. ولی زمانی‌که سال ۶۵ در دانشگاه قبول شدم و دوباره به تهران بازگشتم، هر بار که به یزد سفر می‌کردم، صفای فضای یزد و یزدی‌ها، به شکل بغضی لطیف گلویم را نوازش می‌داد. زیرا می‌دیدم پیرمردی صبح خیلی زود، پاک و بی‌آلایش، برای خدمت به مردم کرکره مغازه‌اش را بالا می‌کشد. وقتی مشتری‌وار برای خرید به یک مغازه می‌رفتم، می‌دیدم‌ آن کاسب بدون هیچ ریا و کلکی دستمزد خودش را می‌گرفت. در حالی که اگر بالاتر هم می‌گفت، می‌توانست همان پول را دریافت کند.

عنصر دیگری که چشم یا روح من را می‌نواخت، رونق مساجد یزد هنگام نماز صبح بود. چند صدای اذان، هنگام سحر، هر روز از چند مساجد نزدیک به هم خصوصا در محله‌های سنتی‌تر بلند می‌شد و تو را از خواب بیدار می‌کرد‌ و اگر کمی روح آماده می‌داشتی، شوقی برای خواندن نماز صبح پیدا می‌کردی و از خانه بیرون می‌آمدی و تازه آن وقت می‌دیدی‌ خیلی‌های دیگر غیر از تو با این نوا از خواب برخاسته‌اند و این جمعیت زیاد همه رو به مسجد دارند. پس از اذان در فصل‌های خاصی، خیابان‌ها مملو از سرویس‌های کارگاه‌های تولید بود تا مردم را به مقصد کاری‌شان برسانند. یعنی عبادت پشت عبادت. ظهر هنگام نیز‌ بازاری‌ها کرکره‌های پرارزش مالی‌شان را پایین می‌کشند و رو به مسجد و نماز می‌آورند. این در هم تنیدگی عبادت به‌معنای خاص در نمازهای با طمانینه و عبادت عام در معنای خدمت به خلق را براحتی در یزد می‌دیدم . در یزد من شاهد کاسبی خداپسندانه نیز بودم که تا حد ممکن حقوق خریدار را رعایت می‌کردند. این گزاره‌ها در ذهن من می‌نشست و خرده خرده تدین را به من می‌آموخت.

به نظرم یزد شهر قنات، قنوت و قناعت است. قنات را می‌شود با چشم در شهر دید. قنوت را هم می‌توان دید. ولی یکی از جنبه‌های سفر دیدن جنبه‌های غیرمادی است. هر جا ‌می‌رویم الزاما نباید به دنبال دیدن آثار تاریخی یا طبیعت باشیم. گاهی اوقات باید به رفتار انسان‌ها نگاه کنیم. برای مثال در یزد باید دید ‌مردم چگونه صبوری و تدین را روزانه تمرین می‌کنند. از همین دیدنی‌های متفاوت است که در‌می‌یابیم آموزه‌های دینی ما هنوز هم جاری است.

تا زمان سکونتم در یزد سفرهای ما معمولا به شهر تهران برای دیدار فامیل و بستگان و مشهد آن هم با قطار در فصل تابستان و گاهی اوقات هم قم محدود می‌شد. در زمان دبیرستان یک بار در مسابقات قرآن برنده جایزه سفر به کلاردشت شدم. کلاردشت واقعا برای من حیرت‌انگیز بود ‌. برای من که در کویر بزرگ شده بودم دیدن آن همه سبزی و درخت و خرمی یادآور بهشت بود.

اولین ایرانگردی من به مناطق جنوب کشور بود که همزمان شده بود با دوران جنگ و جبهه. تماشای شهر اهواز و گتوند در دزفول برایم هنوز هم دوست‌داشتنی است‌. هنوز هم بوی این سرزمین و گرمی و خوبی مردمانش به روحم نشاط می‌دهد.

دیدن تله‌کابین نمک آبرود آن هم در ماه اسفند با مهی بسیار غلیظ همواره برایم خاطره است. سبزی جاده‌های شمال و جزئیات آن خصوصا با نگاه ویژه‌ای که دارم، همواره برایم لذیذ بوده است.

یک بار در سال ۸۷ پس از ۱۵ سال کار در تلویزیون از فرصت اقامت در زیباکنار استفاده کردم. بعد از آن جاده را به سمت اردبیل و سرعین و... ادامه دادم.

تمام این شهرها و دیدنی‌های ایران یک وجه مشترک دارند و در تمام سفرهایم یک واقعیت برجسته از زبان ایران فریاد می‌زند که: من غنی هستم. خاک،‌ آب، باد، آفتاب، مهتاب، ‌زمین،‌ مردمان و دور از جان مردمان، حیوانات و حشرات و پرندگان و چرندگان ایرانی همه و همه فریاد غنا سر می‌دهند.

نکته دیگر پهناوری کشورمان و تنوع منظره‌های خشک، سبز، و بیابانی و... است که همگی نشان‌دهنده مناظر بدیع ایران است. تا حدی که دیدن چنین صحنه‌هایی از قاب تلویزیون ما را حسرت به دل برای رفتن به این مکان‌ها باقی نمی‌گذارد. زیرا می‌توان به همه آنها در سفر دست یافت. آنقدر این دیدنی‌ها زیاد است که هر کس هر چقدر هم که آنها را دیده باشد هنوز گوشه‌های نادیده برایش باقی مانده و هر چقدر که آنها را شناخته باشد هنوز گوشه‌های ناشناخته نیز برایش باقی مانده است.

من در سفرهایم پیش‌بینی نشدگی را ترجیح می‌دهم و ترجیح می‌دهم جز حساب تعداد روزها و هزینه مقدور برای خرج سفر، هیچ چیز دیگر را برنامه‌ریزی نکنم. البته گاهی خانواده‌ام از این شیوه رنج می‌برند. زیرا ‌سوار ماشین می‌شوم و می‌گویم: الهی به امید تو. زیرا به نظرم هر جا که ندیده‌ام شایسته دیدن است.

سفر را اول با قطار ترجیح می‌دهم و بعد با ماشین شخصی خودم و در نهایت با هواپیما. گرچه سفر با کشتی را هم در مناطق جنوب ایران مثل قشم و هم در شمال غرب ایران،‌ یعنی در دریاچه ارومیه تجربه‌کرده‌ام.‌ ‌

 

منبع: aftabir

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.