شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

ملکه جنگل نشین جنوب غرب

ملکه جنگل نشین جنوب غرب

گذری رویایی به استان چهارفصل کهگیلویه و بویراحمد

دامن مخملی اردیبهشت، برتن بی قرار یاسوج پهن شده است; وقتی به آنجا می رسیم دشت های مغز پسته ای، سرسبزیشان را به رخ درختان بلوط می کشند و گل های ناز بابونه از پروازها دلبری می کنند.

پروانه باید دل شیر داشته باشد که در جنگ عشوه و ناز بابونه ها دل نبازد و عاشق نشود.

آن طرف تر، اما دل بی قرار رود است که با تمنا از میان سنگ های مغرور می گذرد و با طنین آوازش خودنمایی می کند.

امان از دل تپنده دشت مخملی که با آهنگ دلنشین باد به رقص درآمده حریفی می طلبد تا در نبرد طراوت و زیبایی با او مقابله کند.

اما در رخ نمایی سبز دشت، نگاه نگران سنجاقک اسیرچشمان خیس بچه آهو شده و آن طرف تر سنجابها از لا به لا ی درختان بلوط، چله نشین عشق نافرجام سنجاقک شده اند.

شاید خوشبخت تر از همه، آن عقاب طلا یی باشد که از پس قله سربه فلک کشیده دنا، قابی فریبا از تصویر زیبای دشت در مقابل چشمان تیزبینش دارد و به هیچ قیمتی حاضر نیست لحظه ای از بلندای آسمان به پایین بیاید تا مبادا دورنمای تصویر زیبای دشت را از دست بدهد.

خورشید هم تاب نیاورده و چادر طلا یی اش را به صورت بزک کرده دشت پهن کرده تا با تلا لو مستانه اش،نازعلف های باران خورده کهگیلویه را بکشد.

اینجا نازها خریدار دارد. اینجا دخترک نوپای لری با لباس چیندار قرمزش ناز پروانه های عاشق را می کشد. اینجا شبنم نمناک صبح، به عشق دیدار سبز درخت با ناز از خواب بیدار می شود، تا هر صبح در گوش چمن ها زمزمه کند«اینجا کهگیلویه و بویراحمد است».

آن روزها که یک بچه دبستانی بودم، سرکلا س جغرافی ذهنم پراز سوال می شد;وقتی معلم از کهگیلویه و بویراحمد حرف می زد، هم نوشتنش برایم سخت بود و هم تلفظش!

سال تمام می شد و من یاد نمی گرفتم تا این اسم ها را درست تلفظ کنم. همیشه از خودم می پرسیدم: اسم به این بزرگی برای یک استان کوچک چه ضرورتی دارد؟

آن روزها گذشت و من سرانجام تلفظ نام استان را آموختم اما سوال ذهنم همچنان بی پاسخ مانده بود تا این که، قلب سبز کهگیلویه و بویراحمد مرا در یک سفر رسانه ای مهمان خود کرد.

کهگیلویه و بویراحمد، سرزمین چهارفصل ایران من، در نقشه جغرافی جنوب غربی گربه دوست داشتنی ام قرار گرفته.

اینجا سرزمین هزار افسانه است. بهشت سبز زاگرس!یقین دارم که دنا با تمام ابهتش برخود می بالد که در چنین سرزمینی دل خاک را شکافته و از قلب سنگی زمین بیرون آمده.بزرگترین قله زاگرس شاید آن روز نمی دانست روزگاری میعادگاه ایلا ت بویراحمدی، بهمئی، باشت و بابوئی، طیبی و چرام و دشمن زیادی خواهد بود. که اگر می دانست به یقین پرشکوه تر از زمین سربیرون می آورد تا مردم سرزمین کهگیلویه و بویراحمد صد چندان به قله بلند شهرشان افتخار کنند.

● بویراحمد

در مهد قوم قدیم ایران زمین، کهگیلویه و بویراحمد، چهارفصل سال به گونه ای تفکیک شده که در یک روز می توانی هم سرمای زمستان را تجربه کنی، هم لطافت بهار را و هم گرمای تابستان را!

کافیست بار سفر ببندی وراهی این سرزمین شوی آن وقت است که می فهمی صلا بت دنا در کنار لطافت دشت چه آشوبی بپا کرده.

اگر بیایی چشمهایت آرام و قرار نخواهند داشت;آنچنان که چشمان مشتاق ما!

● یاسوج شهر بهاری بویراحمد

بویراحمد را زودتر دیدیم چرا که محل اسکانمان شهریاسوج بود و یاسوج مرکز شهر بویراحمداست. به یاسوج که بیایی، شهر بهاری استان را تجربه خواهی کرد. شهری که با صد ناز، در میان گیسوان افشان جنگل های شرقی دنا آرمیده.

● تل خسرو

آرامشش از آن روست که برقدمت خود می نازد. او خاطرات کیخسرو پادشاه افسانه ای ایران را در صندوقچه اسرارش حفظ کرده است و به یاد دارد آن روز را که کیخسرو در تپه ای در جنوب این شهر قصری بنا کرد که در خاطر یاسوج باقی ماند.

این قصر هنوز بر روی آن تپه پابرجاست و مردم شهر آن را «تل خسرو» می نامند. می گویند قدمت تل خسرو به هزاره پنجم قبل از میلا د بر می گردد و درسده نهم و دهم هجری محل سکونت بوده است.

ما هم تل خسرو را دیدیم، البته از دور!تپه ای در آن سوی دشت ها که عمارتی بر فراز آن چشم نوازی می کرد. اما نماندیم و رفتیم تا خاطرات یا سوج در دل تپه جاویدان بماند.

● فرهنگ مردم یاسوج

مردم شهرستان بویراحمد به مرکزیت یاسوج با لهجه لری صحبت می کنند. البته خودشان می گویند اقوام مختلف لهجه های مختلف دارند و خودشان تشخیص می دهند که کدام لهجه متعلق به کدام قوم است. ما که متوجه نشدیم; فقط در همین حد می فهمیدیم که مردم به زبان لری صحبت می کنند.

می گویند، در گذشته ۸۰ درصد مردم این دیار به صورت عشایری زندگی می کردند که با گذشت زمان به صورت متمرکز درآمده اند.

البته هنوز هم زندگی عشایری در این شهرستان جریان دارد و آنهایی هم که دیگر زندگی عشایری ندارند آداب و سنن عشایری خود را حفظ کرده اند.

این را وقتی فهمیدم که دامن چیندار با نوی یاسوجی که از عرض خیابان می گذشت، توجهم را جلب کرد.این روزها کمتر شهری را دیده ام که مردمانش در کوچه و خیابان لباس محلی برتن کنند. گستره زندگی ماشینی آنقدر زیاد است که حتی به طرز لباس پوشیدن افراد هم نفوذ کرده اما مردم شهر یاسوج هنوز لباس های محلی خود را فراموش نکرده اند.

● آبشار تنگ تا مرادی

شنیده ام که یاسوج شهر پرآبی است. نام آبشارهایش دریادم نمی ماند از بس تعدادشان زیاد است. آبشارتنگ نمک- آبشار جامگ- آبشار منج و... فرصت دیدن همه آنها را نداریم و شانس تنها تا جایی ما را یاری می کند که از آبشار زیبای تنگ تا مرادی دیدن کنیم. این آبشار تا شهر یاسوج ۴۵ کیلومتر فاصله دارد اما مسیر آنقدر زیباست که دلت نمی خواهد کیلومترها کم شود و راه نزدیک!

بازهم دشت، بازهم درختان بلوط و باز وسوسه سبز درختان! چشمانم را نمی بندم پلک هم نمی زنم تا مبادا ثانیه هایم هدر رود. کاش می شد دویدن نرم یک بچه آهو را در این دشت ببینم، کاهش می شد چشمانم را نذر تماشایش کنم. اما افسوس که آهوها دور هستند; آنقدر دور که برای دیدنشان باید بر دشت رویاهایت سفر کنی.

سرانجام به آبشار تنگ تا مرادی می رسیم. لطافت آب را از دور حس می کنم. نزدیکتر که می روم گیسوی وحشی آب اسیرم می کند. در میان ابهت سخت سنگ ها، آب با چنان شیطنتی پایین می آید که روی تمام صخره ها کم شده.

اینجاست که زلف پریشان علف ها از بالا ی تنگه بر صورت خیس آب پهن شده و صورت عروس وحشی دنا را با لطافت پوشانده; نجابت علف های آویخته با شیطنت آبشار درهم آمیخته و در آرامش دشت غوغایی بپا کرده که با دیدنش به یک باره سر به آسمان بلند می کنی. چاره ای هم نداری! قدرت بی بدیل خالق آبها و آبیهاست که تو را این گونه محصور خود کرده است. پس لحظه ای به آسمان بنگر تا مانند دشت و آبشار تسبیح او را بگویی.

● سد شاه قاسم

حیف است که به یاسوج بیایی و خودت رااز دیدن سد شاه قاسم محروم کنی.

حیف است سایه سبز جنگل های بلوط و بنه را بر دامن چیندار آب نبینی و بروی.

حیف است چشمانت را در جشن پیوند جنگل و دریا چه مهمان نکنی.

سد شاه قاسم در ۵ کیلومتری جنوب شرقی یاسوج در میان انبوه درختان بلوط و بنه قرار گرفته. آلا چیق های اطراف سد جان می دهد که روی آن بنشینی و درسایه سار بلوط به آن دوردست خیره شوی. به آن کرانه های دور که جنگل ها به آسمان می رسد. به آن دورها که لطافت آب با دشت پیوند خورده! شاید تجربه خوردن یک صبحانه مفصل در کنار این سد، نصیب هر کسی نشود اما می توان آمد و کنار این سد دلفریب یک صبح رویایی را تجربه کرد. صبحی آفتابی با لطافت نسیم معطر اردیبهشت.

● لاله های واژگون، گلدان های وارونه طبیعت

به بویراحمدکه بیایی، باید انتظارش را داشته باشی در میان دشت های اطراف شهر با لا له های واژگون مواجه شوی. با گلهای خجالتی شهر که مثل نوعروسان نجیب سر به زیر انداخته و از شرم سرخ شده اند. چهره گلگونشان دل های خسته را ناآرام می کند و شرمگین. آرام از لطافت معصوم گل و شرمگین از این همه غرور! لا له واژگون را که ببینی به خودت می آیی و می بینی که او با این همه زیبایی متواضعانه سر به زیر انداخته و ما...

● جشن عروسی در کهگیلویه و بویراحمد

حواست باشد، دشت های این شهر هر آن ممکن است غافلگیرت کند. همچنانکه ما را شگفت زده کرد. وقتی جاده، تو را در خود فرو برده و عمیقا در فکر فرو رفته ای، ناگهان یک دنیا رنگ به جنگ چشمانت می آیند و نفست را در سینه حبس می کنند.

درست که نگاه می کنی، می فهمی خواب نیستی، اینجا سرزمین توست. یک سرزمین رنگی! صدها دختر این سرزمین را می بینی که با دامن های چیندارو پولکی محلی به رنگ های قرمز، زرد، نارنجی، سبز، آبی، عنابی و... هر چه دلت بخواهد، در میان علف های مجنون دشت با دستمال هایی که در دست دارند به پایکوبی مشغولند.

سنتی که از دیرگاه، در جشن های عروسی این سرزمین وجود داشته. در چرخ و فلک رنگین دختران مبهوت مانده ای که ماشین گل زده عروس و داماد از راه می رسد و عروس و داماد هم به این حلقه بزرگ رنگی اضافه می شوند، تا حرکت آهنگین دستمالهایشان باد را به حرکت درآورد و پیامشان را به آسمان برساند که دعای همه ما خوشبختی این نوعروس و داماد است.

● کهگیلویه در گذرتاریخ

حالا به تابستان استان قدم می گذاریم; به سرزمین داغ کهگیلویه، به شهرستان گچساران. وارد گچساران که می شویم، حس می کنیم که مرداد از راه رسیده با اینکه هنوز دراردیبهشت ماه هستیم.

گچساران در جنوب استان کهگیلویه و بویر احمد قرار دارد و در تقسیمات استانی به کهگیلویه اختصاص پیدا می کند. می گویند ۲۵ درصد نفت کشور از گچساران استخراج می شود و به نوعی این شهر را قلب اقتصاد ایران می دانند. مردم شهر می گویند: اخیرا برای استخراج گاز، درختان جنگل های این منطقه را قطع کرده اند بااین حال گچساران با داشتن طلا ی سیاه، جزو مناطق محروم استان است و مردم آن از امکانات رفاهی کمی برخوردارند و دل آزرده از قطع درختان جنگلی شان، از مسوولا ن می پرسند از این همه ثروت ملی چه چیزی نصیب مردم محروم این شهر خواهد شد؟

● نگاهی به باشت و باوی

هنوز در منطقه کهگیلویه هستیم. منطقه تابستانی استان و درمیان سفر به منطقه باشت و باوی می رسیم. محدوده ای که ایلا ت هنوز در آن حضور دارند. به این منطقه که می رسیم عشایر منطقه با موسیقی محلی به استقبالمان می آیند و در این بین برای خوش آمدگویی تیرهایی را به هوا شلیک می کنند که البته اول کمی برایمان عجیب است ولی بعد می فهمیم که این سنت مهمان نوازی مردم باشت و باوی است.

مردم این سرزمین هم همچنان لباس های محلی خود را حفظ کرده اند و مردان هنوز به شیوه سنتی از جقه زناره، دلگ و شال و زنان از پیراهن، تنبون، لچک، لا کی و میناد (دستمال دور سر) و چارقد استفاده می کنند.

می گویند پایه های ستونهای سنگی و تخته سنگهای منقوش به دست آمده در این منطقه شباهت زیادی به آثار تخت جمشید دارد و این می تواند موید این مطلب باشد که جاده شوش به تخت جمشید در مسیر این شهر کهن قرار دارد.

● گذری از صلابت پرشکوه دنا

از مناطق تابستانی استان کهگیلویه و بویر احمد که گذر کنیم به مناطق زمستانی استان می رسیم. مناطقی که در دامنه کوه دنا قرار گرفته.

شهر دنا با مرکزیت شهر سی سخت شمالی ترین نقطه استان و در سلسله جبال زاگرس قرار گرفته است. به شهرستان دنا که برسی دیگر نمی توانی بدون کاپشن بمانی. سرما کم کم در وجودت رخنه می کند و تورا وادار به پوشیدن لباس گرم می کند.

اینجاست که معنای واقعی ۴ فصل در یک استان را درک می کنی.

● سی سخت

آمدنت به شهرستان دنا با دیدار شهر سی سخت همراه خواهد بود. نام عجیب این شهر به یقین تو را جذب خواهد کرد تا فلسفه این نام را بدانی. ما هم رفتیم تا بدانیم.

سی سخت مانند یک تابلوی نقاشی بود. یک تابلوی مه گرفته از درختان بلوط و باغات سیب و انگور در دامنه کوهی با ابهت، به نام دنا. مردمانش هم مانند دنا، محکم و سختند و هم مانند دشتهایش نرم خو و مهربان.

می گویند کیخسرو به همراه سی نفر از فرماندهان سپاهش برای جنگ با دشمن به این منطقه می آید. اما کیخسرو از فرماندهانش جدا و از نظر آنها پنهان می شود این ۳۰ فرمانده در منطقه می مانند تا کیخسرو را بیابند و با خود بازگردانند. اما به علت برودت هوا و یخبندان شدید در این منطقه گیر می کنند و جان می بازند. به همین دلیل این شهر به یاد آن ۳۰ مرد سخت، سی سخت نام گرفته است. وقتی به سی سخت رسیدیم، باران قبل از ما به آنجا رسیده بود. دانه های پودری باران آنقدر نرم روی گونه هایمان می نشست که فقط خنکایش را حس می کردیم .

می گویند برف و باران میانه خوبی با این منطقه دارند و بر قله دنای سرافراز تمام طول سال برف دیده می شود و دامنه هایش در گرم ترین روزهای تابستان خنکای مطبوعی را نثار گردشگران می کند.

آن طور که شنیدیم سی سخت دارای جاذبه های گردشگری فراوان است که گردنه بیژن، دشتک سی سخت، چشمه میشی، غار نول و غار یخی و آبشار تنک نمک از آن جمله اند اما ما از آن همه زیبایی فقط ذره ای می بینیم و به این باور می رسیم که مشت نمونه خروار است.

● دریاچه کوه گل

در ۶ کیلومتری ضلع شرقی سی سخت یک جاده کوهستانی است که انتهایش به اردوگاه تفریحی به نام کوه گل می رسد. از سرمایش در فصل بهار پیدا است که زمستانهای استخوان سوزی دارد. اما مردم منطقه می گویند تابستان هایش آنقدر رویایی است که نمی توان لحظه ای از آن دل کند.

تابستان هایش را در ذهن تصور می کنم، دامنه ای پراز گل های شقایق و گیاهان وحشی.

مردم منطقه می گویند کوه گل منبع رویش گیاهان دارویی مانند آویشن و جاشیر است. نام جاشیر را قبلا نشنیده ام فقط همین قدر می دانم که مردم منطقه بر خاصیت دارویی اش تاکید فراوان دارند. کوه گل محل اجتماع پرندگان مهاجر نظیر اردک کله سبز، انواع مرغابی، لک لک، حواصیل و پرندگان زیبای دیگر است و اگر کمی گوش دهی صدای دلنشین کبک دری را خواهی شنید که با آ واز روح نوازش مقدمت را گرامی می دارد.

کمی که به خودت زحمت دهی و از کوه بالا بروی آن طرف تر، در میان قلب سنگی دنا، دریاچه ای در مقابل چشمانت ظاهر می شود که روحت را به پرواز درمیآورد. اینجا دریاچه کوه گل است، قطعه ای از بهشت خدا بر زمین خاکی ما.

آبی ترین آبی ها را می توانی در دریاچه کوه گل تجربه کنی. آبی های اسیر شده در میان دشت های سبز، درست مثل یک کاسه سفالین آب وسط چمنزار.

شاید نظیرش را در هیچ کجای دنیا نبینی پس حالا که به اینجا آمده ای خوب تماشا کن تا طراوت دریاچه خستگی چشمانت را بزداید و اکسیژن خالص کوه ریه های دود زده ات را پاک کند.

● موسیقی محلی

موسیقی سنتی مردمان استان از بدو ورود با ما همراه بوده است و مردمان مهمان نواز این دیار، در هر منطقه با موسیقی محلی به استقبال ما آمده اند.

دستمال بازی و چوب بازیشان وقتی با نوای موسیقی محلی ترکیب می شود آن هم کنار سیاه چادرها بی اختیار محو تماشا می شوی. آن وقت است که دامن چیندار دخترک چشم سیاهی که کنار کره اسبش ایستاده و به تو زل زده برایت تابلویی رنگین از نقاشی ایجاد می کند و غمی سنگین که باید این همه زیبایی را بگذاری و به شهر دود گرفته ات باز گردی.

شاید لذت نوشیدن یک لیوان دوغ خنک از دست پینه بسته بی بی گلبهار را نتوان با تمام خوشی های دنیا عوض کرد اما می گویند خوشی های دنیا زودگذر است، درست مثل این سفر که تا چشم بر هم بزنیم تمام می شود; در حالی که ما هنوز یک ورق از کتاب رنگین کهگیلویه و بویراحمد را به تماشا نشسته ایم.

مردم شهر می گویند هنوز جاهای زیادی باقی مانده که ندیده اید و ما از تنگی وقت گله می کنیم، اما هر چه هست; این استان زیبا ارزش بارها و بارها سفر کردن و تحمل دوری راه را دارد. چرا که اگر بیایی به رفتن فکر نخواهی کرد.

● سوغاتی استان

وقت رفتن با دست خالی از استان خارج نشوید که گردوهای کاغذی و کشک های تردو خوشمزه اش نمی گذارند دست خالی بروید.

اما اما ن از وقتی به بازار صنایع دستی بروی، آن وقت است که رنگ های شاد گلیم و گبه و گچمه محصورت می کند و به فکر می افتی برای خانه ات که رنگ و بوی ماشینی دارد هدیه ای ببری، هدیه ای که هر بار که ببینی اش به یاد سفر دل انگیزت به کهگیلویه و بویراحمد بیفتی.

● و اما بعد

به تهران که آمدیم هنوز دامن سبز اردیبهشت پهن بود اما دلم برای سبزه زارهای مغز پسته ای یاسوج تنگ شده بود. برای پروانه ها و لا له های واژگونش برای جاهایی که دیدیم و افسوس برای جاهایی که ندیدم.

اما هر چه بود حالا می توانم سوال روزهای کودکیم را پاسخ دهم. سوالی که همیشه در ذهنم نقش می بست که چرا نام این استان اینقدر بزرگ است؟! و حالا که از سفر بازگشته ام به خودم پاسخ می دهم که کهگیلویه و بویراحمد، ملکه جنگل نشین جنوب غربی گربه دوست داشتنی من، قاره کوچکی است در قلب خاتون خاوری ام ایران.

قاره ای چهارفصل با مناظری که دیدنش چشم باز می خواهد وفرصت فراوان. حالا می فهمم که حتی اگر نام استان بزرگتر از این هم بود جا داشت چرا که زیبایی هایش آنقدر وسیع است که وسعت نامش را توجیه می کند.

 

 

منبع: aftabir

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.